الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
296
إحياء علوم الدين ( فارسى )
خصلت باشد از نفاق خلاص نمىشود تا ترك اين چهار خصلت كند : كسى كه چون حديث گويد دروغ گويد ، و چون وعده دهد خلاف كند ، و چون امين دانسته شود خيانت ورزد ، و چون خصومت كند بىسامانى در ميان آرد ، و در روايتي چون عهد بندد بى وفايى نمايد . و صحابه و تابعين نفاق را تفسيرها گفتهاند كه از آن جز صدّيقى خالى نباشد . چه حسن گفت كه اختلاف نهان و آشكار ، و اختلاف زبان و دل ، و اختلاف مدخل و مخرج از نفاق است . و كيست از اين معانى خالى باشد ، بلكه اين كارها در ميان مردمان مألوف و معتاد شده است ، و به كليت فراموش كردهاند كه منكر است ، بلكه آن در عهدى كه به زمان نبوت نزديك بود واقع شده بود ، پس به روزگار ما چه گمان توان برد ! تا به حدى كه حذيفه گفت كه مردى در عهد پيغامبر - عليه السلام - كلمهاى گفتى بدان منافق شدى ، و من آن را از يكى از شما در روزى ده بار مىشنوم . و اصحاب پيغامبر - عليه السلام - گفتندى كه شما كارها مىكنيد كه آن در چشم شما باريكتر از مويى است ، ما در عهد پيغامبر - عليه السلام - آن را از كباير برشمرديمى . و يكى از ايشان گفت : علامت نفاق آن باشد كه از مردمان چيزى كراهيت دارى و مثل آن بكنى ، و كسى را بر چيزى از جور [ 223 ] دوست دارى و بر چيزى از حق دشمن گيرى . و گفتهاند : از نفاق باشد آن كه كسى را مدح گويند به چيزى كه آن در او نباشد و آن او را خوش آيد . و مردى ابن عمر را گفت كه ما بر اين امرا مىرويم ، و در آن چه مىگويند ايشان را تصديق مىنماييم ، و چون از برايشان بيرون مىآييم در ايشان سخن گوييم . گفت : ما در عهد پيغامبر - عليه السلام - اين را نفاق شمرديمى . و آمده است كه او از مردى شنيد كه حجاج را مىنكوهيد ، گفت : اگر حجاج حاضر بودى همين سخن مىگفتى ؟ گفت : نى . گفت : ما اين را در عهد پيغامبر نفاق شمرديمى . و صعبتر از اين آن است كه روايت كردهاند كه گروهى بر در حذيفه نشسته او را انتظار مىنمودند ، و در چيزى از كار او سخن مىگفتند ، و چون بر ايشان بيرون آمد از شرم او خاموش شدند ، گفت : سخن گوييد آن چه مىگفتند . و ايشان خاموش بودند ، گفت : ما اين را در عهد پيغامبر - عليه السلام - نفاق شمرديمى . و اين حذيفه مخصوص بود به دانستن منافقان و اسباب نفاق . و گفتى : بر دل ساعتى آيد كه به ايمان پر شود تا نفاق را در او جاى فرو بردن سوزنى نباشد ، و بر دل ساعتى آيد كه به نفاق پر شود و ايمان را در او جاى فرو بردن سوزنى نباشد . پس بدين بشناختى كه خوف عارفان از سوء خاتمت است . و سبب آن كارهايى باشد پيش از آن ، از آن جمله بدعتهاست ، و از آن جمله معصيتها ، و از آن جمله نفاق . و بنده از اين همه كى خالى باشد . و اگر پندارد كه از آن خالى است آن نفاق باشد ، چه گفتهاند كه هر كه از نفاق ايمن باشد منافق بود . يكى از ايشان عارفى را گفت كه من بر نفس خود از نفاق مىترسم . گفت : اگر