الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
268
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بيمارى پرهيز كند . و اما در صفات آن كه شهوتها را قمع كند و لذتها را مكدر گرداند ، پس معصيتهاى محبوب نزد او مكروه گردد ، چنان كه انگبين مكروه شود نزديك كسى كه آرزوى آن دارد ، چون بداند كه در آن زهر است . پس شهوتها به ترس سوخته شود ، و جوارح أدب پذيرد ، و در دل پژمردگى و خوارى و بيچارگى حاصل آيد ، و كبر و كينه و حسد از او جدا گردد ، بلكه انديشهء او در ترس و نگريستن در خطر عاقبت مستغرق گردد ، پس به جز آن نپردازد ، و او را شغلى ديگر نباشد مگر محاسبه و مراقبه و مجاهده و ضنت به انفاس و لحظات ، و مؤاخذهء نفس در خطرات و خطوات و كلمات . و حال او حال كسى باشد كه در چنگال ددهاى [ 199 ] درنده افتد كه نداند كه از او غافل شود تا بجهد ، يا ناگاه در او در افتد و هلاك گرداند . پس ظاهر و باطن او مشغول باشد بدانچه از آن ترسان بود و غير آن در او نگنجد . اين حال كسى است كه خوف او را غلبه كند و بر او مستولى شود . و جماعتى از صحابه و تابعين همچنين بودند . و قوّت مراقبه و مجاهده به اندازهء قوّت خوف باشد كه آن درد دل و سوز آن است . و قوّت خوف به اندازهء قوّت معرفت به جلال خداى و صفات و افعال او ، و به عيبهاى نفس ، و آن چه پيش اوست از خطرها و هولها . و كمتر درجات خوف از آن جمله كه اثر آن در اعمال پيدا آيد آن است كه از محظورات بازدارد . و باز ايستادن را از محظورات ورع خوانند . و اگر قوّت او زيادت شود باز دارد از آن چه امكان تحريم به دو راه يابد ، پس باز ايستد از چيزى كه تحريم آن نيز بيقين نداند . و آن را تقوى گويند . چه تقوى گذاشتن چيزى است كه در او ريبى است به سوى چيزى كه در او ريبى نيست . و باشد كه بر آن دارد كه از چيزى كه در آن باك نباشد باز ايستد ، از بيم آن چه در آن باك دارد . و آن صدق است در تقوى . و اگر تجرد براى خدمت با آن ضم شود ، تا بنا نكند چيزى كه در آن ساكن نباشد ، و فراهم نيارد مالى كه آن را نخورد ، و التفات ننمايد به دنيا كه مفارقت آن داند ، و نفسى از انفاس خود به غير خداى صرف نگرداند ، آن صدق باشد ، و صاحب آن لايق باشد كه [ وى را ] صدّيق خوانند . و در صدق تقوى داخل است . و در تقوى ورع ، و در ورع عفت ، چه آن عبارت است از باز بودن از مقتضى شهوتها بخصوص . پس اكنون خوف مؤثر است در جوارح به باز بودن و اقدام نمودن . و به سبب باز بودن او را نام عفت تجدد پذيرد ، و آن باز بودن است از مقتضى شهوت . و عالىتر از آن ورع است ، چه آن عامتر است ، زيرا كه باز بودن است از همهء محظورات . و عالىتر از آن تقوى است ، چه نام آن باز بودن است هم از محظورات و هم از شبهات . و وراى آن نام صدّيق و مقرب است . و مرتبهء اخير [ از ] آن چه پيش از آن است به منزلت أخص است از اعم . پس چون أخص را ياد كنى همه را ياد كرده باشى ،