الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
222
إحياء علوم الدين ( فارسى )
نشوند . پس درست شد آن چه گفتيم كه حق تعالى چيزى نيافريد كه نه در او حكمت است ، و چيزى نيافريد كه نه در او نعمت است يا بر همهء بندگان او يا بر بعضى ، پس در آفريدن بلا نيز نعمت است ، اما بر صاحب بلا و اما بر غير او ، پس هر حالتى كه آن را بلاى مطلق و نعمت مطلق نگويند ، در آن بر بنده دو وظيفت جمع شود : هم صبر و هم شكر . [ سؤال ] و اگر گويى كه ايشان ضداناند ، پس چگونه جمع شوند ، چه صبر نباشد مگر بر غم ، و شكر نباشد مگر بر شادى ؟ [ جواب ] بدان كه يك چيز از وجهى سبب غم و از وجهى ديگر سبب شادى باشد . پس صبر از وجه غم باشد و شكر از وجه شادى . و در هر درويشى و بيمارى و ترس و بلا در دنيا پنج كار است كه بايد كه عاقل بدان شاد شود ، و خداى را - عز و جل - بر آن شكر گويد . يكى آن كه هر مصيبت و بيمارى كه باشد صورت بندد [ 164 ] كه از آن بزرگتر بود ، چه مقدورات خداى - عز و جل - نامتناهى است ، پس اگر آن را مضاعف كند و زيادت گرداند ، چه چيز او را باز دارد و مانع باشد ؟ پس بايد كه شكر گويد چون بزرگتر از آن نبود در دنيا . دوم آن كه ممكن است كه مصيبت در دين بودى . مردى سهل را گفت كه دزدى در خانهء من آمد و كالاى من ببرد . گفت : شكر خداى گوى ، اگر شيطان در دلت آمدى و توحيد ببردى چه خواستى كرد ؟ و براى آن عيسى - صلوات اللّه عليه - از اين استعاذت نمود و گفت : اى بار خداى ، ما را به مصيبت دين مبتلا مكن . و عمر - رضى اللّه عنه - گفت : به بلايى مبتلا نشدم كه نه حق تعالى را در آن بر من چهار نعمت بود : يكى آن كه در دين من نبود ، دوم آن كه بزرگتر از آن نبود ، سوم آن كه از رضا دادن بدان محروم نشدم ، چهارم آن كه ثواب بر آن اميد مىدارم . و يكى را از ارباب دل دوستى بود ، سلطان او را حبس فرمود ، و او كسى نزديك آن صاحب دل فرستاد ، او گفت : شكر خداى گوى . پس وى را بزدند ، گفت : شكر خداى گوى . پس مغى را كه رنج شكم داشت بياوردند ، و يك حلقهء بند بر پاى وى كردند و يك حلقه بر پاى مغ ، و آن مغ بارها محتاج مىشد به قاضى حاجت ، او را با وى ببايستى رفت و بالاى سر او ايستاد تا از آن فارغ شود ، اين حال به صاحب دل بنوشت ، گفت : شكر خداى گوى . گفت : تا كى اين سخن گويى ؟ و كدام بلا از اين بزرگتر ؟ گفت : اگر زنارى كه بر ميان اوست بر ميان تو نهد چه كنى ؟ پس هيچ آدميى به بلايى مبتلا نشود كه نه اگر به سوء أدب خود در حق مولى ظاهرا و باطنا به واجبى تأمل كند مستوجب بيش از آن باشد كه به دو رسيده است ، در عاجل و آجل . و كسى كه حق او آن باشد كه تو را صد تازيانه زند پس بر ده اقتصار نمايد ، مستحق شكر باشد . و كسى كه حق آن