الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

194

إحياء علوم الدين ( فارسى )

حكمتهاى ديگر هست از فايدهء ذوق و عجايب قوّت نطق كه به ذكر آن اطناب نمىدهيم . پس انگار كه طعام را بريدى و آس كردى و آن خشك است ، و فرو بردن نتوانى مگر بدان كه سوى حلق به نوع رطوبتى بلغزد . پس بنگر كه چگونه بارى تعالى زير زبان چشمه‌اى آفريد كه از آن لعاب زايد ، و به قدر حاجت ريخته شود تا طعام بدان سرشته گردد . پس بنگر كه چگونه آن را مسخر اين كار كرده است ، چه طعام را از دور بينى ، و اين بيچاره براى خدمت در كار ايستد و لعاب بريزد تا گوشه‌هاى دهن تو آب گيرد ، و طعام هنوز از تو دور باشد . پس اين طعام آس كردهء سرشته را به معده كه رساند ؟ و او در دهن باشد و نتوانى كه به دست آن را دفع كنى ، و معده را دستى نيست تا دراز شود و آن را سوى خود كشد . پس بنگر كه چگونه حق تعالى ناى گلو و گذر طعام و شراب را مهيا گردانيده است ، و بر سر آن طبقه‌ها كرده تا براى گرفتن طعام باز شوند ، پس منطبق شوند و بخشرند « 274 » تا طعام به آن خشرده گردد و به معده رود از دهليز گلو . و چون طعام به معده رسيد و آن نان و ميوهء پاره پاره باشد ، صلاحيت آن ندارد كه گوشت و استخوان و خون شود بدين هيئت ، بلكه چاره نباشد كه پخته شود ، پختنى تمام كه اجزاى آن مشابه شود . پس بارى تعالى معده را بر هيئت ديگر آفريد . پس طعام در اوفتد و او طعام را درگيرد ، و درها بر او بسته شود . پس در او مىباشد تا هضم و نضج « 275 » كمال پذيرد به حرارتى كه محيط معده است از عضوهاى باطن ، چه از جانب راست جگر است و از چپ سپرز « 276 » و از پيش ثرب « 277 » كه پيرامن آن است و از پس گوشت پشت ، پس حرارت به دو رسد از تسخين « 278 » اين اعضا از جانبها تا طعام پخته شود ، و مايعى متشابه گردد تا در تجاويف رگها در تواند رفت . و در آن حال در تشابه أجزأ و رقت كشكاب « 279 » را ماند ، و هنوز غذا دادن را نشايد . پس حق تعالى ميان معده و جگر از رگها گذرها آفريد ، و براى او دهنهاى بسيار ساخت تا طعام در آن ريزد و به جگر رسد . و جگر از طينت خون سرشته است تا چنانستى كه خون است ، و در او رگهاى شعرى است بسيار در اجزاى آن پراكنده . پس طعام رقيق در آن ريزد و نافذ شود و در اجزاى آن بپراكند ، تا قوّت جگر بر آن مستولى گردد و آن را به رنگ خون گرداند ، پس در آن چندان قرار گيرد كه نضج ديگر يابد و هيئت خون صافى كه صلاحيت غذاى اندامها دارد آن را حاصل شود . و حرارت جگر است كه اين خون را بپزاند . پس از اين خون دو فضله [ 143 ] زايد چنان كه در همهء مطبوخها زايد : يكى مانند دردى تيره و آن خلط سوداوى است ، و ديگر مانند كف و آن صفر است . و اگر اين دو فضله از

--> ( 274 ) خشردن ، فشردن . ( 275 ) نضج ، پختگى ، رسيدگى . ( 276 ) سپرز ، طحال . ( 277 ) ثرب ( معرب چربى ) ، پيه رقيقى كه معده و امعا را فرا گرفته . ( 278 ) تسخين ، گرم گردن . ( 279 ) كشكاب ، كشك با آب ساييده ، آب جو .