الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

176

إحياء علوم الدين ( فارسى )

أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ ، « 212 » اگرچه به تن مرده بودند . دوم لذتى كه آدمى را در آن با بعضى از حيوانات شركت است ، چون لذت رياست و غلبه و استيلا ، چه اين در شير و پلنگ و بعضى از حيوانات هست . سوم آن كه ديگر حيوانات هم با وى شريك‌اند ، چون لذت شكم و فرج . و اين بيش وجودتر و خسيس‌تر همه است . و بر آن همهء حيوانات تا حشرات و كرمان هم در اين شريك‌اند . و هر كه از اين مرتبه بگذرد مرتبهء غلبه در او درآويزد ، و آن بر متغافلان « 213 » غالب‌تر است . و اگر از آن بگذرد به سوم ترقى كند . پس غالب‌تر لذات بر او لذت علم و حكمت باشد ، خاصه لذت معرفت خداى و معرفت صفات و افعال او . و اين مرتبهء صدّيقان است ، و يافته نشود تمام او مگر بدانچه استيلاى دوستى رياست از دل بيرون رود ، و آخر آن چه از سر صدّيقان بيرون رود دوستى رياست است . و اما شره شكم و فرج را شكستن ، او از آن جمله است كه صالحان توانند . و شهوت رياست را جز صدّيقان ترك نتوانند كرد . و اما قمع آن به كليت ، چنان كه دايم در اختلاف حالها بدان احساس نافتد ، بدان ماند كه از مقدور آدمى بيرون است . آرى لذت و معرفت حق تعالى غالب شود در حالها ، چنان كه لذت رياست و غلبه ، با آن احساس نتوان كرد ، و ليكن همهء عمر دايم نماند ، بل فترتها در افتد ، صفتهاى بشريت أعادت نمايد . پس موجود باشد و ليكن مقهور مىشود ، نتواند كه نفس را بر آن دارد كه از عدل عدول نمايد . و در اين مقام دلها چهار قسم شود : يكى آن كه جز خداى را دوست ندارد ، و جز به زيادت معرفت او و فكرت در او راحت نيابد . دوم آن كه نداند كه لذت معرفت چه باشد و معنى انس به خداى چه بود ، و لذت او جز به جاه و رياست و مال و ديگر شهوتهاى تن نباشد . سوم آن كه اغلب حالهاى او انس باشد به خداى و تلذذ به معرفت او و فكرت در او ، و ليكن در بعضى حالها بازگشتن به صفات بشريت بر او درآيد . چهارم آن كه اغلب حالهاى او تلذذ باشد به صفات بشريت ، و در بعضى حالها تلذذ علم و معرفت بر او درآيد . اما اول ، اگر ممكن باشد در وجود ، در غايت بعد بود . و اما دوم ، دنيا پر از آن است . و اما سوم و چهارم ، موجودند و ليكن سوم در غايت [ 129 ] ندور است « 214 » و صورت نبندد كه جز شاذ و نادر باشد ، و با آن چه نادر بود در اندكى و بسيارى تفاوت پذيرد . و بسيارى او در عصرهايى باشد كه به عصرهاى پيغامبران نزديك بود . پس هر چه عهد درازتر مىشود مثل اين دلها كمى مىپذيرد تا

--> ( 212 ) آل عمران 3 - 169 و 170 . ( 213 ) متغافل ، آن كه خود را غافل مىنماياند . ( 214 ) در نسخه‌هاى عربى : و لكن على غاية الندور .