الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
168
إحياء علوم الدين ( فارسى )
اين لايق علم معامله نباشد . و حق تعالى براى آن ضرب مثلى فرموده است تا به فهمهاى خلق نزديك شود . چه تعريف فرموده است كه جن و انس را جز براى عبادت نيافريده است . پس عبادت ايشان غايت حكمت است در حق ايشان . پس اخبار كرده است كه او را دو بنده است . يكى را از ايشان دوست دارد ، و نام او جبرئيل و روح قدس و روح امين است ، و او نزديك او محبوب مطاع امين مكين است . و ديگرى را دشمن دارد ، نام او ابليس است ، و او لعين است ، و مهلت داده تا يوم دين است . پس راه راست به جبرئيل - عليه السلام - حوالت فرموده است و گفته : قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ . « 196 » و گفته : يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ ، « 197 » و گمراهى را به ابليس حوالت كرده است ، و گفته : لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ « 198 » . و گمراه كردن ايستانيدن بندگان است پيش از رسيدن غايت حكمت . پس بنگر كه چگونه آن را نسبت فرموده است به بندهاى كه بر وى به خشم است . و راه راست نمودن راندن ايشان است سوى غايت حكمت . پس بنگر كه چگونه آن را نسبت كرده است به بندهاى كه وى را دوست دارد . و نزديك تو در عادت آن را مثالى است : چه ملك را چون احتياج به شرابدار و خاكروب باشد ، بايد او را دو بنده باشند : خاكروبى جز زشتترين و خسيسترين ايشان را نفرمايد ، و شرابدارى جز خوبترين و كاملترين و دوستترين ايشان را تعيين نكند . و نبايد كه گويى كه اين فعل من است ، پس فعل او چرا بر وفق فعل من باشد ؟ چه در اضافت آن به نفس خود خطا كردهاى ، بلكه اوست كه داعيهء تو را صرف گردانيده است بدان كه فعل مكروه را تخصيص كنى به شخص مكروه ، و فعل محبوب را به شخص محبوب ، تا عدل كمال پذيرد . چه عدل او گاهى به كارهايى تمام شود كه تو را در آن مدخلى نباشد ، و گاهى بر تو تمام شود . چه تو نيز از افعال اويى ، پس داعيه و قدرت و علم و ديگر اسباب حركت تو در تعيّن فعل اوست ، « 199 » چه به عدل مرتب گردانيده است ترتيبى كه افعال معتدل از آن صادر شود ، الاّ آن است كه تو جز نفس خود را نبينى ، پس پندارى كه آن چه بر تو ظاهر شود [ 123 ] در عالم شهادت آن را از عالم غيب و ملكوت سببى نيست ، پس براى آن به نفس خود اضافت كنى . و تو مثل كودكى كه در شب تاريك در بازى مشعبد نگرد كه از پس پرده صورتها بيرون آرد كه رقص كند و نعره زند و بايستد و بنشيند و آن را از خرقهها ساخته باشد ، به نفس خود نجنبد ، و جنبانيدن او را رشتههاى شعرى باريك باشد كه در تاريكى شب پيدا نيايد . و سرهاى آن در دست مشعبد باشد ، و او از چشم كودكان در حجاب باشد . پس شاد شوند و تعجب كنند بدانچه پندارند كه آن خرقهها پاى مىكوبند و بازى مىكنند و مىخيزند و مىنشينند ، و عاقلان دانند كه آن
--> ( 196 ) نحل 16 - 102 . ( 197 ) مؤمن 40 - 15 . ( 198 ) زمر 39 - 8 . ( 199 ) برخى نسخههاى : في التعبير هو فعله . زبيدى : في التعيين ( 9 - 76 ) .