الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
144
إحياء علوم الدين ( فارسى )
غير پادشاه به وى رسيدى اصلا بدان شاد نشدى ، چه اصلا از آن اسب بى نياز بود تا « 143 » آن را حقير شمردى به اضافت آن چه مطلوب اوست از يافتن محل در دل پادشاه . وجه سوم آن كه بدان شاد شود تا بر نشيند و در خدمت ملك بيرون رود و رنج سفر كشد تا بدان خدمت مرتبهء قربت يابد و به درجهء وزارت ترقى نمايد ، از آن روى كه نفس او قانع نباشد بدانچه محل او در دل پادشاه آن باشد كه او را اسبى بخشد و آن مقدار از عنايت در حق او مبذول فرمايد ، بلكه طالب آن بود كه پادشاه هيچ كس را از مال خود چيزى نبخشد مگر به واسطهء او . آن گاه مطلوب او از وزارت نفس وزارت نيز نباشد ، بل مشاهدهء پادشاه و قربت او بود تا اگر او را ميان قربت و وزارت بى قربت مخيّر كنند ، هر آينه قربت را اختيار كند . پس اين سه درجه است . و در درجهء اوّل معنى شكر اصلا داخل نشود . زيرا كه نظر صاحب او بر اسب مقصور است ، پس شادى او به اسب باشد نه به بخشندهء اسب . و اين حال كسى است كه به نعمت از آن روى شاد شود [ 103 ] كه لذيذ باشد و موافق غرض او . و اين دور است از معنى شكر . و دوم در معنى شكر داخل است ، از آن روى كه به منعم شاد شده است ، و ليكن نه از جهت ذات او ، و ليكن از آن جهت كه عنايت او در باب خود دانسته است كه در مستقبل باعث انعام باشد . و اين حال پارسايانى است كه خداى را پرستند ، و از بيم عقوبت و اميد مثوبت او شكر گزارند . و اما شكر تام در شادى سوم است . و آن چنان باشد كه شادى بنده به نعمت خداى از آن روى بود كه به واسطهء آن به قرب او رسد ، و در جوار او نزول كند ، و دايم در لقاى او باشد . و اين مرتبهاى عالىتر است . و علامت او آن است كه از دنيا شاد نشود مگر بدانچه مزرعهء آخرت باشد و بدان معين بود . و غمناك شود به نعمتى كه او را از خداى مشغول كند و از راه خداى بگرداند . چه نعمت را براى آن نخواهد كه لذيذ است ، چنان كه صاحب اسب اسب را براى آن نخواهد كه نيك رو و راهوار است ، بلكه براى آن خواهد كه به واسطهء آن به خدمت ملك تواند رفت تا پيوسته در مشاهده و قرب او باشد . و براى آن شبلى گفت كه شكر ديدن منعم است نه ديدن نعمت . و خوّاص گفت : شكر عوام بر طعام و لباس است ، و شكر خواصّ بر آن چه در دلها وارد شود . و اين مرتبه را در نيايد كسى كه لذتها نزديك او منحصر باشد در شكم و فرج . و آن چه حواس دريابد از رنگها و آوازها ، و از لذت دل خالى بود . چه دل در حال صحت جز به ذكر خداى و معرفت و لقاى او لذت نيابد ، و از غير او آن گاه لذت يابد كه به عادتهاى بد بيمار شود . چنان كه بعضى مردمان به گل خوردن لذت يابند . و چنان كه بعضى بيماران شيرينيها را زفت پندارند ، و تلخيها را شيرين دانند . چنان كه گفتهاند : و من يك ذا فم مرّ مريض * يجد مرّا به الماء الزّلالا
--> ( 143 ) تا ، حتى .