الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
127
إحياء علوم الدين ( فارسى )
مباحات باشد و بر آن مقصور ، و غالب همچنان نبود ، بلكه در وجوه حيلتها انديشد براى قضاى شهوتها ، و هميشه منازعت كند با كسى كه در همهء عمر خود بر خلاف غرض او بجنبد ، يا كسى كه منازعت و مخالفت غرض از او توهّم كند بدانچه در او امارتى بيند ، بلكه در خالصترين دوستان خود مخالفت تقدير كند ، تا در اهل و فرزند خود هم ، و مخالفت ايشان در خيال آرد . پس در كيفيت زجر و قهر و جواب ايشان از مخالفت انديشه كند . و پيوسته در مشغولى دايم باشد . چه شيطان را دو لشكر است : يكى پرّان و ديگرى روان . و وسوسة عبارت است از حركت لشكر پران ، و شهوت عبارت است از حركت لشكر روان . و اين بدان سبب است كه شيطان از آتش است ، و آدمى از گلى كه پخته شده باشد ، چون سفال ، و در سفال هم آتش باشد و هم گل . و طبع گل آرميدن است و طبع آتش جنبيدن . و آتشى افروخته كه نجنبد صورت نبندد ، بلكه هميشه به طبع خود بجنبد . و ملعون آتشى را تكليف كرده بودند كه از حركت بيارامد و كسى را كه از گل آفريده شده است سجده كند . و او سرباز زد و گردنكشى كرد ، و بىفرمانى نمود ، و تعبير نمود از سبب سختى خود به آن كه گفت : خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ . « 100 » پس چون آن ملعون پدر ما آدم را - صلوات اللّه و سلامه عليه - سجده نكرد ، فرزندان او را در سجدهء او طمع نبايد داشت . و هر گاه كه وسوسة و عدوان و طيران و جولان او از دل نگاه داشته شود ، انقياد و فرمانبردارى ظاهر گردانيده باشد . و انقياد او به فرمانبردارى سجدهء اوست ، چه روح سجده بدان است ، و پيشانى بر زمين نهادن قالب آن است ، و هم علامتى كه به اصطلاح بر آن دلالت كند متصور است ، و نهادن پيشانى را بر زمين به اصطلاح علامت استخفاف سازند ، چنان كه بر روى خفتن پيش محترمى معظّم به حكم عادت استخفاف دانسته مىشود . پس نبايد كه تو را صدف جوهر از جوهر ، و قالب روح از روح ، و پوست مغز از مغز مشغول گرداند ، آن گاه از آن جمله باشى كه عالم شهادت ايشان را به كليت از عالم غيب مقيد گردانيده باشد . و به حقيقت بدان كه شيطان از مهلت يافتگان است . پس تا روز قيامت به گذاشتن وسوسة تو را تواضع ننمايد ، مگر آن كه انديشههاى تو يك انديشه شود ، و دل تو به خداى مشغول گردد ، پس ملعون بر تو مجال نيابد . آن گاه در بندگان مخلص خداى كه از سلطنت اين لعين مستثنا شدهاند داخل شوى . و گمان مبر كه دلى فارغ از او خالى شود ، بلكه او سيال است كه در فرزند آدم در مجارى خون مىرود . و سيلان او چون هواست در قدح ، و اگر طمع دارى كه قدح از هوا خالى ماند بى آن كه از آب يا غير آن پر باشد ، طمع محال بود ، بلكه بر اندازهء آن چه از آب خالى شود هوا در وى در رود .
--> ( 100 ) اعراف 7 - 12 ، ص 38 - 76 .