ابو القاسم عبد الكريم القشيري ( مترجم : فروزانفر )
3
رساله قشيريه ( فارسى )
اكنون واجب شد ، برخاست و قصد نشابور كرد چون آنجا رسيد رباط و منزل او بپرسيد و چون در رباط شد جمعى انبوه ديد در سراى او ، عميد و قاضى و متواليان « 1 » نشابور و جمعى رعايا و او شغلها مىگزارد و همه گوش باشارة او نهاده ، اين شيخ يحيى گفت دريغا سفر ضايع بود و آن خواب از جمله اضغاث احلام ، و بر مشقّهء سفر و مفارقت وطن متأسّف همىبود و با خود مىگفت كه اين مرد دنيوى است و بر پشيمانى خواست كه بيرون شود چون بدهليز رسيد استاد امام رحمه اللّه كس فرستاد و او را باز خواند . و چون جمع پراكنده شدند و او با زاويهء خويش رفت اين شيخ را بخواند و گفت چون بطلب ما آمده بودى چرا بازخواستى گرديد و از اين سفر چرا متحيّر شدى چون چنين شنيد بدانست و در پاى استاد افتاد و استاد امام گفت نه قطب را بمصالح خلق نامزد كنند و هرچه ما در آنيم مصالح خلق است پس شيخ يحيى رحمه اللّه ملازمت خدمت كرد و آنجا متوطّن شد و هرچه ميسّر شد او را و فرزندان او را اثر خدمت و بركات استاد امام است قدّس اللّه روحه العزيز ، و مثل اين حكايت ديگر هست اگرچه شرح مناقب و كرامات آن حبر كريم در تحت وصف نيايد ليكن از اندكى به بسيارى دليل بود و بر آن قياس توان كرد . گويند كه مريدى بود استاد امام را رحمه اللّه مردى معتمد به سكون ، حكايت كرد كى در عهد استاد امام رحمه اللّه يكى از جمله درويشان ماوراءالنّهر بيامد بنيسابور و گفت من در ديار شام بودم و بمسجدى شدم و جمعى را ديدم در آن مسجد كه نماز همىكردند و چون از نماز فارغ شدند بر صف جمعيّت بنشستند و هيچ سخن نمىگفتند در خاطر من چنان آمد كى ايشان اوتاد زميناند من نيز در آن مسجد با ايشان بنشستم . و البتّه هيچ سخن نمىگفتند هرگاه كه وقت نماز درآمدى يكى برخاستى و بانگ نماز كردى و قامت گفتى و يكى در پيش شدى و فرض بگزاردندى و ديگر باز سر وقت و فكرت خود شدندى تا مدّتى برين برآمد به خاطرم درآمد كى
--> ( 1 ) - ظ : متوليان