علي الجلابي الهجويري الغزنوي

23

كشف المحجوب ( فارسى )

است رسمش افلاس اضطراريست و حقيقتش اقبال اختيارى آنك رسم ديد باسم بياراميد و چون مراد نيافت از حقيقت برميد و آنك حقيقت يافت روى از موجودات برتافت و بفناء كلّ اندر رويت كلّ ببقاء كلّ بشتافت من لم يعرف سوى رسمه لم يسمع سوى اسمه پس فقير آن بود كه هيچ چيزش نباشد و اندر هيچ چيز خلل نه به هستى اسباب غنى نكردد و * به نيستى آن محتاج سبب نه وجود و عدم اسباب به نزديك فقرش يكسان بود و اكر اندر نيستى خرّم‌تر بود نيز روا بود از آنچ مشايخ كفته‌اند كى هرچند درويش دست تنگ‌تر بود حال بر وى كشاده‌تر بود ازيرا چه وجود معلوم مر درويش را شوم بود تا حدّى كى هيچ‌چيز را دربند نكند الّا هم بدان مقدار اندر بند شود پس زندكانى دوستان حقّ * با الطاف خفى و اسرار * بهى است با حقّ نه بآلات دنياء غدّار و سراى فجّار پس متاع منّاع باشد از راه رضا ، * همىآيد كى درويشى را با ملكى ملاقات افتاد ملك كفت حاجتى بخواه كفت من از بندهء بندكان خود حاجت نخواهم كفت اين چكونه باشد كفت مرا دو بنده‌اند كه هر دو خداوندان تواند يكى حرص و ديكر طول امل و رسول كفت صلعم الفقر عزّ لاهله پس چيزى كى اهل را عزّ بود مر نااهل را ذلّ بود و عزّش آنست كى فقير محفوظ الجوارح بود از زلل و محفوظ الحال از خلل نه بر تنش معصيت و زلّت رود و نه بر حالش خلل و آفت * صورت كيرد از آنچ ظاهرش مستغرق نعم ظاهره بود و باطنش منبع نعم باطنه تا نفسش روحانى بود و دلش ربّانى خلق را به دو حواله نماند و آدم را به دو