علي الجلابي الهجويري الغزنوي
55
كشف المحجوب ( فارسى )
ناممكن پس چون فناء صفت پديد آمد و آفت طبيعت از ميانه برخاست * و بجز آنك او را صوفى خوانند نامى ديكر خوانند به نزديك وى متساوى بود فصل [ در بساطت مرقعات ] امّا شرط مرقّعات آنست كه از براى خفّت و فراغت سازد و چون اصلى بود هر كجا پاره شود رقعهء بر ان كذارد و مشايخ را رح و رض اندرين دو قولست كروهى كويند كه دوختن رقعه را ترتيب نكاه داشتن شرط نيست بايد كى از آنجا كه سوزن سر برآرد بركشد و اندر آن تكلّف نكند و كروهى ديكر كويند كى دوختن رقعه را ترتيب و راستى شرطست و نكاه داشتن تضريب و تكلّف كردن اندر راستى آن * كى اين معاملت فقراست و صحّت معاملت دليل صحّت اصل باشد و منك على بن عثمان الجلّابىام وفّقنى اللّه از شيخ المشايخ ابو القاسم كركانى رض * در طوس پرسيدم كه درويش را كمترين چه چيز بايد تا اسم فقر را سزاوار كردد كفت سه چيز بايد كه كم از ان نشايد يكى بايد كه پارهء راست * پر داند دوخت و ديكر سجنى راست بداند شنيد و * سديكر پائى راست بر زمين تواند زد كروهى از درويشان كى با من حاضر بودند كى اين بكفت چون به دويره بازآمديم هر كسى اندرين تصرّفى مىكردند و كروهى را * از جهله اندرين شرهى پديد آمد و كفتند كى فقر خود همين است و بيشتر ازيشان در خوبدوختن پاره و بر زمين زدن پاى مىشتافتند و هر كسى را پندار آن بود كى ما سخنان طريقت بدانيم شنيد و به حكم آنك روى دل من بدان سيّد بود نخواستم كه سرّ آن سخن وى بر زمين افتد كفتم بيائيد تا هر كسى اندرين سخن چيزى بكوئيم هريك صورت