اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1859
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
ص 210 ، س 17 : و اما ابو حذيفة . . . اما ابو حذيفهء مرعشى را از حقيقت محبت پرسيدند ، گفت : آن است كه با نيكو افزون نمىشود و با جفا كاستى نمىگيرد . باز در هنگامى ديگر گفت : هر دوستى كه ( هر محبتى كه ) در آن ديدار افزون شود ، داخل در محبتها است . ص 210 ، س 20 : و اما محمد بن مبارك . . . اما محمد بن مبارك صورى را پرسيدند نشان درستى انس به خدا چيست ؟ گفت : دلتنگ شدن از آميزش با مردمان و ملول گشتن از ايشان . از او پرسيدند كى بنده شيرينى انس با خداى تعالى را مىچشد ، و خصلت دادوستد با حق را درمىيابد ؟ پس به او گفته شد : كى محبت صاف مىگردد ؟ گفت هنگامى كه همهء اندوهان گرد آيد و يك اندوه گردد . ص 210 ، س 24 : و اما يوسف بن اسباط . . . و اما يوسف اسباط . او را پرسيدند از جمع و تفرقه . گفت : جمعشان در معرفت است و تفرقهشان در حالها ! ص 211 ، س 1 : اما ابو يزيد طيفور . . . اما ابو يزيد طيفور بن عيسى بسطامى مىگفت : خدا را به خدا شناختم و فرود از خدا را به پرتو خدا . ابو يزيد به شهرش درآمد و گروهى از مردم به دنبال او روان شدند . بيرون رفت و ايشان را در پى خود ديد . گفت : اينان چيستند ؟ گفتند مىخواهند همراه تو باشند . گفت : از تو مىخواهم كه خلق از تو به تو محجوب نگردند . پس ايشان را از تو به من محجوب مىگردانى ؟ ابو يزيد گفت : سى سال بود كه هربار خواستم خدا را ياد كنم مضمضه كردم و دهانم را شستم ، و اين براى بزرگداشت خدا بود . ابو يزيد گفت : همواره در ميدان توحيد مىگشتم تا به ديار تفريد رسيدم و همچنان در ميدان تفريد مىگشتم تا به وادى ديمومت ( پيوستگى ) رسيدم . پس از جام آن شربتى نوشيدم كه هرگز از ياد تشنه نگردم ( كه پس از آن هرگز از ذكر تشنه نگردم ) . ابو موسى دبيلى گويد روزى ابو يزيد اين آيه را خواند كه : قدر خدا را چنانكه سزاى اوست ، نشناختند ؛ پس گفت : او به مردم از شناخت جز بهاندازهء يك گاورس نبخشيد و آن گاورس نيز تهى از شناخت ايشان است به او . پس به من گفت : تو چه چيز را دوستتر دارى ، كه در افزونى از شناخت اين مردم باشى يا در كاستى از آن ؟ گفتم : نه ، بلكه -