اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1857
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
تو اى پسر سعيد . چون شب فرامىرسيد ، تو به نيايش برمىخاستى با اشك مشتاق و دل بريان . در اينجا هر كاخى را مىخواهى برگزين و اذانگوى كه من از تو دور نيستم . ص 207 ، س 2 : قال سليمان . . . سليمان گفت : گرسنگى كليد آن سراى است و سيرى كليد اين سراى ، ابو سليمان گفت : چون انسان سير شود ، اندامها تشنهء شهوت مىگردد ؛ و چون انسان گرسنه شود ، اندامها از شهوت سير مىشود . ص 207 ، س 5 : الجوع طعام . . . گرسنگى طعام حق است كه آن را جز به خواص از اوليايش نمىخوراند . تهيدستى وطن حق است كه جز خواص از اوليايش را در آن ماندگار نمىسازد . ص 207 ، س 12 : حبب اليكم . . . خداوند ، ايمان را در نزد شما محبوب ساخت و آن را در دلهاى شما آراست و كفر و فسق و گناه را نزد شما ناپسند گردانيد . همانا اينانند راهيافتگان . و گفت : دل مؤمن از نور خدا روشن است ، پس ذكر خوراك اوست و انس آسايش او ، و توكل اعتماد او و انديشه راهنماى او ، و خشنودى شادى او و پرهيزگارى سرمايهء او ، و خوبى رفتار به فرمان خدا بازرگانى او و مسجد دكان او و شب بازار او و عبادت كسب او و قرآن كالاى او ، و دنيا كشتزار او و قيامت خرمن او ، و پاداش خدا سود و فرآوردهء اوست . ص 208 ، س 8 : وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ . . . ابر را بر شما سايه گردانيديم و بر شما ترنگبين و مرغ بريان فروفرستاديم . ص 208 ، س 15 : دخلت التيه . . . در بيابان در پى بلا فرورفتم ، پس مزهء منت دوست و آرامش او را چشيدم . مولاى خود را ديدم ، و اكنون از دعوى بازگشتم . نه شوقى در كار است نه ذوقى ، و نه ترنگبين خواهم نه مرغ بريان . نه دعوى نه معنى ، بلكه بلا با مولى . ص 208 ، س 21 : فاتيته فسلمت . . . پس نزد او رفتم و بر او درود گفتم و برخى از گفتههاى مردم را -