اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1842

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

ص 113 ، س 22 : لى حرفتان . . . مرا دو پيشه است : نادارى و پيكارمندى . ص 113 ، سطر 25 : السلطان ظل . . . پادشاه سايهء خدا بر روى زمين است . ص 113 ، س 26 : أَطِيعُوا اللَّهَ . . . از خداى و پيامبر و خداوندان كار خود فرمانبردارى كنيد . ص 117 ، س 2 : اللهم اجعلنى . . . خدايا ، مرا مورد رشك مردم ساز نه مورد ترحم ايشان . ص 117 ، س 14 : استعينوا على . . . يارى جوييد بر برآورده شدن نيازها به رازدارى ، زيرا هر متنعمى محسود است . ص 117 ، س 19 : السؤال باللسان . . . پرسيدن به زبان تهمت است و به دل حجاب است و به نهان شرك است . براى پرسيدن همين بس كه خدا صلاح بندهء خود را مىداند . ص 117 ، س 29 : مفتقرا الى . . . نيازمند به خداى تعالى . ص 118 ، س 4 : يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ . . . اى مردم ، شما در برابر خدا نادارانيد و خدا توانگر ستوده است . ص 121 ، عنوان : قوله لم سميت . . . گفتارش در اينكه چرا صوفى را صوفى خواندند . ص 122 ، س 20 : اوحى الله تعالى . . . خدا به ابراهيم وحى كرد : اى ابراهيم ، من ترا به دوستى برگزيدم ، پس هشيار باش مبادا به دل تو بنگرم و در آن جز خود را ببينم و از تو ببرم . ص 123 ، س 1 : و ما امروا الا . . . فرموده نشدند مگر كه خداى را پرستند ، و دين را از بهر او يگانه گردانند .