اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1461

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

كه حجاب را نهايت است ، و حاضران به صد هزار معنى غايب‌اند و آن غلبات حق است كه غلبات حق را نهايت نيست . باز گفت : « لا الوجد يدرك غير رسم داثر * و الوجد يدثر حين يبدو المنظر » اين بيت كمال معنى دارد در آن سخن كه ياد كرديم چنين مىگويد كه وجد درنيابد مگر رسوم ناپيدا گشته را باز چون منظر دوست پديد آيد وجد ناپيدا گردد . و معنى اين سخن آن است كه وجد از شوق خيزد و شوق صفت غايبان است . چون محب [ 145 الف ] را با محبوب در محبت رسمى بوده باشد كه اين محب به آن رسم آرام يابد ، چون آن رسم ناپديد گردد شوق غالب گردد و وجد پديد آيد ، اين وجد اثر شوق باشد و آن شوق دليل غيبت . پس شوق دليل غايبان است . باز چون ديدار دوست پديد آمد وجد نماند . و جملهء اين سخن آن است كه هركه را وجد پديد آمد و پندارد او يا خلق كه اين وجد از ديدار دوست است اين خطا است ، كه وجد آنگاه پديد آيد كه رسوم صحبت ناپديد گردد . باز چون مشاهدت صحبت پديد آيد وجد نماند يا بر ديدار دوست باشد بىوجد ، يا وجد باشد بىديدار دوست . « قد كنت اطرب للوجود مروعا * طورا يغيبنى و طورا أحضر » باز گفت طرب مىكردم در وجود تا گاه خوف مرا غايب مىگردانيد و گاه حاضر مىگشتم ؛ و معنى اين سخن آن است كه چون در من وجد پديد مىآمد طرب مىكردم ، لكن طربم با خوف آميخته بود . با طرب و شادى مىترسيدم از آنكه گاه مرا غايب مىكرد و گاه حاضر مىكرد . و اين از بهر آن گفت كه وجد از آن پديد آيد كه چيزى در سر ياد كند از معانى دوست و به لذت ذكر آن معنى طرب مىكند ، و از بيم غيبت آن معنى مىترسد . و ما در پيش ياد كرديم كه مشاهدات خطرات باشد لا وطنات . از بهر آنكه اگر مشاهدات يك‌بارگى برخيزد در مقام بعد و حجاب و شقاوت بماند ، و اگر مشاهدت دوام باشد مغلوب گردد و فانى ، و از گزارد شريعت بازماند . گاه بنمايد بقاى معرفت را و گاه بربايد اقامت شريعت را . آن نمودن غيبت است ، و آن ربودن حضرت است . چون مشاهدت برخيزد با خويشتن حاضر گردد و بداند