اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1459

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

و ذل صفت محبان . ابى الله ان يكون المحب الا ذليلا و المحبوب الا عزيزا . تا بزرگان چنين گفته‌اند هركه را ذل صفت نباشد محب نباشد و هركه را عز صفت نباشد محبوبى را نشايد . پس محب هميشه از ذل خويش در نياز باشد كه نياز ذل است و محبوب هميشه از عز خويش در ناز باشد ، ناز عز است . پس چون محبوب خواهد كه محب را جويان و پويان گرداند سلطان عز خويش را پيدا كند ، باز حجاب در ميان افگند . محب جويان و پويان گردد ، از بهر آنكه صحبت از شوق خالى نباشد ، و مشتاق سوزان و جوشان باشد ، و صفت يابندگان آرام است ، و صفت فاقدان بىآرامى . حجاب درافگند تا جوشنده و جوينده گردد كه ناجوشنده و ناجوينده محب نباشد . چون اين صفت در محب پديد آيد ، جوينده غايب گردد از حاضران ، و آن رسومى كه خلق به وى قايم‌اند از او ساقط شود ، و تفسير اين رسوم بسيار است همه خلق با جاه آرام گيرند و او را جاه نماند ؛ و همه خلق راحت اختيار كنند و او را راحت نماند ؛ و همه خلق با موجودات انس گيرند و او را با هيچ‌چيز انس نماند ، خوردن و خفتن و ديگر صفات هم بر اين معنى باشد . شغل او به غايب او را از حاضران غايب گرداند ، از حاضر غايب گردد و با غايب حاضر گردد ، اين است معنى قول قائل : ايا غائبا حاضرا فى الفؤاد * سلام على الغائب الحاضر و نيز قائل گويد : يا غائبا عن سواد عينى * سكنت من قلبى السوادا و مثال اين در شريعت قصهء موسى است صلوات الله عليه كه چون سماع بيافت و از ديدار محجوب بود به ظاهر هرچند به سر محجوب بود غلبات سماع او را بشورانيد ، تا در او وجد پديد آمد . انبساط كرد و گفت : [ 144 ب ] أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ أَرِنِي ، سؤال است و سؤال مقام ذل است . ذل شوق عرضه كرد ، حق تعالى عز سلطانى پيش آورد و گفت : لَنْ تَرانِي . اينك تفسير عز و ذل اين است كه ياد كرديم . باز امر آمد وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ . چون تجلى كوه را آمد . موسى را صعق پديد آمد ، صعق غيبت است از هرچه حاضر بود ، همه غايب گشت ، از