اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1453
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
يا از شادى و يا از اندوه . چون آن آينده پديد آيد و به اين آينده آن چيز را مىخواهد كه وجد از او خيزد . اكنون وجد را به زبانهء آتش ماننده مىكند و خبر مىدهد كه از شوق خيزد ، از آن معنى كه شوق از تأثيرات محبت است ؛ هرچند محبت قوىتر شوق قوىتر . و محبت آتش سوزان است كه در بعضى اخبار آمده است كه خدا محبت را آتش . كبرى خوانده است ؛ و صفت آتش آن است كه چون آراميده باشد بادى به وى رسد برافروزد ؛ و تا آراميده است خلق از سر او آمناند ؛ چون برافروخت هرچند كه باد قوىتر شود فروغ او قوىتر شود و زفانه زدن بيشتر شود و بانگ او سختتر شود و چريدن او بيشتر گردد ؛ و هوا را گرداگرد خويش بتسباند و بعضى را بسوزاند و بعضى را سياه گرداند و بعضى را برماند ؛ و شررهاى او هرجا كه بيفتد تباهى كند . اكنون نورى اين وجد را به آن زبانهء آتش ماننده مىكند ، يعنى دل محبان مانندهء آتشكده است لكن آن آتش آراميده است و اين محب با او خوى كرده . چون واردى پديد آيد از معنى فكرت كه از دوست بينديشد يا سخن دوست شنود يا چيزى مانند دوست بيند يا خبر دوست يابد ، اين همه را وارد خوانند . و اين وارد مانندهء باد است بر آتش محبت سلطان ، باد آن آتش را بجنباند و برافروزد و زفانه زدن گيرد و در هر اندامى اثر كند ، چشم را به گريستن آرد و پاى را به دويدن آرد و دست را به طپانچه زدن آرد و زبان را به فرياد . و آتش كه در سر افروزد قوىتر است از آن آتش كه دست يا پاى سوزاند . [ 142 ب ] و چون اندامى به آتش بسوزد آرام و قرار نماند . چون دل به آتش شوق بسوزد قرار و آرام كى ماند ؟ ! و اين ظاهر است نزديك هركس كه او را عقل است يا او را در محبت هيچگونه ممارست افتاده است ، و باشد كه اين كس را ديوانه گرداند ، و باشد كه واله گرداند ، و باشد كه در بيابان برماند ، و باشد كه زهره بچكاند و جان بستاند ، و باشد كه بپخساند و در زحير افگند ، تا در پخسيدن و در غم بكشد ، و اين همه عجب نيست كه آتش ظاهر نيز خود فعلها بكند و آتش طبع نيز كه صفرا است يا سودا هم