اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1447
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
او مشاهدت خلق است در قيامت كه در آن وقت كه بنده ناظر گردد به حق تعالى نه از نفس خبر دارد نه از خلق . چون مشاهدت سر در دنيا غالب گردد ، حال همين گردد . و چون روا باشد كه صواحبات يوسف را مشاهدت يوسف چنان مغلوب گرداند كه نه از الم نفس خبر داشتند و نه از قطع كارد و نه از لذت طعام ؛ چرا روا نباشد كه عارف را مشاهدت حق در سر او او را چنان مغلوب گرداند كه نه از نفس خبر دارد و نه از خلق ، اين مغلوب را كه از معانى خويش خبر ندارد ايشان را فانى خوانند . باز شيخ رحمه الله اين هر سه طايفه را تفسير كرد و گفت : « فالذى ادمن سيرا فى السمو متوحد بالبلاء » . آنكه پيوسته مىرود در علو يگانه باشد به بلا . باز اين بلا را تفسير كرد و گفت : « لانه لا سبيل له الى ما يطلب و لا يساكن شيئا دونه » . از بهر آنكه او را راه نيست سوى آنكه مىجويد و آرام نيست با چيزى جز او ؛ با موجود آرام نه و مفقود را يافتن روى نه ؛ و از جستن فرو ايستادن هم روى نه . كدام بلا باشد از اين عظيمتر كه با جز دوست آرام نباشد و بىدوست صبر نباشد ، و از جستن فرو ايستادن روى ندارد و به جستن راه نيابد . باز ديگر گروه را بيان كرد و گفت : « قال : « و الذى تفرد عن النفس و جدا فلا يحس بالبلاء » . و آنكه از نفس متفرد است و تنها بىنفس مانده است او از بلا آگاهى ندارد ، از بهر آنكه بلا بر نفس آيد . چون با نفس نباشد از بلا چه خبر دارد ، و ديگر او را لذت مشاهدت از سر چنان غلبه كرده باشد كه اگر بلاى هر دو كون بر نفس او نهند خبر ندارد ؛ تا بلاى شغل طلب دوست او را چنان مشغول دارد كه ديگر بلاها را به نزديك او مقدار نماند . پس ناآگاه بودن او از بلا بر اين دو معنى باشد : يا به سر بلاى نايافتن دوست مىكشد بلاى خردتر را مقدار نماند ؛ يا خوشى لذت مشاهدت سر از بلاى ظاهر او را مشغول گرداند . باز سديگر گروه را تفسير كرد و گفت : « و الذى فك من أسر النفس بالفناء عنها هو المجتبى المقرب المتفرد بالحقيقة » . و آن كس كه او را از اسيرى نفس گشاده گردانيدهاند به