اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1437
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ . و خالص آن باشد كه هيچچيز با او نياميزد . و نيز در صفت انبيا عليهم السلام همه را مخلص خواند ، و خلوص در كلام عرب آن باشد كه از چيزى بيرون آيد و تنها ماند ، چنان كه مار كه از پوست بيرون آيد . و در قصهء خليل خود ياد كرد : فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ . و تا هرچه دون حق بود همه را محل عداوت ننهاد . در صفت خلت فرد حق را نگشت . نبينى كه از كل عالم رب را مستثنى كرد ، باز چنين گفت : فظل وحيدا و المشوق وحيد ، و هركه پيوسته بر كارى باشد گويند : ظل يفعل كذا ، چنان كه پيغمبر گفت عليه السلام : انى اظل عند ربى . اكنون چنين مىگويد كه چون اين متفرد از همه چيزها با حق فرد ماند همهساله تنها ماند ؛ و هركه را شوق باشد تنها باشد ؛ يعنى او از چيزها فرد از بهر آن گشت كه او را شوق حق بود ؛ و هركه مشتاق باشد تنها باشد . و اين ظاهر است كه كسى كه او را دوستى باشد غايب و او مشتاق آن دوست بود و همواره جويان خبر و اثر آن دوست باشد ، و فراغت صحبت كسى نباشد . و به عين شوق در حال غيبت دوست را همچنان بيند كه به عين مشاهدت در حال حضرت . و اگر كسى با او سخن گويد به فرياد آيد از آن معنى كه او را مشغول گرداند از مؤانست كردن با دوست ، كه چون محب از دوست غايب باشد و مشتاق باشد از فرط شوق او او را حال چنان گرداند كه گويى او با دوست به يك جا استى . و هركس كه با دوست خلوت يافت پر پشهاى او را سايه كند ؛ و اگر ذرهاى ميان او و ميان دوست راه يابد چند كوه قاف حجاب گردد از اين معنى وحدت اختيار كردند تا كسى يا چيزى او را از تفكر كردن در دوست مشغول نگرداند . و اين صفت يعقوب را بود در حال غيبت يوسف عليهما السلام كه بيت الاحزان برآورده بود و از خلق عزلت گرفته ، و همگى خويش به يوسف مشغول كرده ، تا بزرگان چنين گفتهاند كه محبت دوست خويش را در حال حضرت به دو چشم بيند . باز چون دوست غايب گشت ، شوق بر او غالب گردد و تفكر كند ، و هفت اندام [ 137 ب ]