اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1434
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
اينك غايب گشتن از احوال به رؤيت . محول احوال چنين باشد . « و يتفرد عن الاشكال » و فرد گردد از اشكال خويش . و ما ياد كرديم كه اشكال امثال باشند ، و تفسير اين تمام ياد كرديم . باز اين تفرد را از اشكال تفسير كرد و گفت : « فلا يأنس بهم و لا يستوحش منهم » . و نه او را با اشكال خود انس باشد و نه از ايشان وحشت باشد ، و اين بر دو گونه باشد : يكى باشد كه به ديدار خلق انس گيرد و به غيبت خلق مستوحش گردد ، و يكى باشد كه به ديدار خلق مستوحش گردد و به غيبت ايشان انس يابد . و اين مقام برتر است ؛ از بهر آنكه هركس كه او را با چيزى انس باشد ، و به غيبت آن چيز وحشت باشد . سر او نظارهء آن چيز است ، و هركه را سر نظارهء غير حق باشد او را از حق خبر نباشد . و گروهى از بزرگان چنين گفتهاند كه هركه به وجود چيزى انس يابد و به غيبت آن چيز غيبت يابد معبود او آن چيز است . فاما عارف را انس جز به مشاهدت حق نباشد ، و وحشت جز به غيبت حق نباشد . باز چون به حضور خلق وحشت يابد و به غيبت خلق انس ، اين نشان آن است كه سرش نظارهء حق است . طاقت نمىدارد كه با غير حق صحبت كند ، و اين مقام مصطفى را بود عليه السلام هم به ابتدا و هم به انتها ؛ كه ابتداء حال او آن بود كه از خلق گريزان گشت و طاقت صحبت خلق نداشت كه سر او مستوفى حق بود طاقت نمىداشت - كه سر خويش را جز به حق مشغول گرداند ؛ تا چون جبريل عليه السلام او را وحى آورد به رسالت از بيم آنكه نبايد كه چون به خلق مشغول گردم از حق محجوب مانم ، خويش را از كوه بينداخت و گفت : يا جبريل الخلق مشغلة ، تا جبريل او را جواب داد و گفت : انت اجل من ان يشغلك الخلق . و ميانهء حالش آن بود كز خلق مستوحش گشتى و گفتى : ارحنا يا بلال . بانگ نماز در ده تا در نماز با دوست تنها بمانيم ، و از اين خلق مرا برهان . و نهايت حالش آن بود كه او را امر آمد كه زندگانى مؤبد خواهى يا مرگ ؟ جواب داد كه : الرفيق الاعلى ، تا ابو بكر صديق گريان گشت و گفت : دريغا مصطفى را بگذاشتيم . و نيز در خبر آمده