اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1429
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
است در گزارد اوامر تقصير نكند تا همه افعال به جاى آرد ، باز خويشتن را مفلسترين خلق داند تا در افعال فرد باشد . و ديگر معنى آن است كه در افعال چنان فرد باشد كه هر فعلى كه بيارد در او مرائات خلق نباشد و نه عجب نفس و نه طمع عوض ، تا يگانه و فرد افعال او خدا را باشد . اكنون بازگرديم به سر سخن اول . تجريد ياد كرد پس تفريد ، از بهر آنكه تا اول بنده از خلق مجرد نگردد حق را فرد نگردد . اولا التجريد ثم التفريد فمن لم يتجرد من الخلق لم يتفرد للحق . و حق سبحانه با همه بزرگان همين كرده است ، اول ايشان را از خلق مجرد كرده است تا باز با حق فرد ماندهاند . چون سر ايشان مفرد حق را گشته است ، باز خلق را به ايشان داده است تا در ميان خلق فرد حق را بودهاند . فاما چون اول [ 134 ب ] ايشان را با خلق به جاى بگذاشته است و مجرد نگردانيده است هرگز به حق راه نيافتهاند . و اينچنان است كه چون آدم سجود ملايكه بيافت و تعليم اسما بيافت و بهشت مستقر بيافت ؛ و حوا را جفت بيافت و تاج عز بر سر بيافت ، با اين عز انس گرفت . حق بر او زلتى براند تا او را از همه مجرد گردانيد ، از انس جدا گشتن صعب است . آدم عليه السلام سيصد سال مىگريست و بر سر او جز ذكر رب نگذشت و بر زبان او جز نام خدا نرفت . با حق خوى كرد و همه را فراموش كرد . چون فرد حق را گشت همه در پيش او نهاد ، روى آنجا كرد . و همچنين قصهء سليمان ملك خواست به دعا تسكين نفس را نه بدل آوردن بر حق . چون بيافت پارهاى آرام گرفت بزرگ داشتن عطاء معطى را نه اعراض آوردن را از منعم به نعمت حق از او آن مقدار نپسنديد و ملك بر او زوال آورد و او را اجير صيادان گردانيد . بدانست كه ملكى كه به ساعتى زوال آيد با او آرام گرفتن محال باشد . پس سر مفرد حق را گردانيد . باز ملك در كنار او نهاد تا با وجود ملك انس او با ملك باشد نه با ملك . و نيز نظير اين قصهء يعقوب است عليه سلام الله ، كه چون فرزندى بيافت بديع الخلق ، نظاره گشت ديدن يوسف را ، كه سر انبيا را عليهم