اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1419
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
زيادت گردد و به آخر بكشد ؛ و كشتهء محبت جليلترين همه شهيدان باشد . از بهر آنكه محبت محض صنع حق است . پس محال باشد كه كشتهء كافران و كشتهء شير و آب و آتش شهيد باشد و كشتهء حق شهيد نباشد . اين است معنى قول پيغامبر عليه السلام [ 131 الف ] كه گفت : من عشق فعف و كتم ثم مات مات شهيدا . باز شعر ديگر ياد كرد و « فرط المحبة حال لا يقاومها * رأى الاصيل اذا محذوره قهرا » گفت بسيارى محبت حالى است كه با او پاى ندارد راى كسى كه او در تدبير اصل دارد ، هر آن وقت كه بلاها محبت را قهر كند . معنى اين بيت آن است كه چون محبت از حد درگذرد تا بلاى او بر بنده قاهر گردد ، هرچند با راى و تدبير باشد راه گم كند ، و هرچند قوى باشد با او بر نيايد . و اين دليل مىآرد آن سخن اول را كه چون مغلوب و مقهور گشت از راى و تدبير عاجز آمد بىسمع و بىبصر گشت . به معنى اگرچه حقيقت سمع و بصر دارد . پس گفت : « يلذان عدلت عنه قوارعه * و ان تزيد فى تعديله بهرا » قوارع جمع قارعه باشد ، و قارعه كارى بزرگ كوبنده باشد . گفت اين محبت محب را لذت و راحت دهد هروقت كه آن كارهاى بزرگ او ميانه رود ، و اگر در اين ميانه زيادت كند روشناييها پديد آيد و غلبه كند . يعنى از محبت چندانى لذت يابد محب تا كار ميانه باشد كه لذت يافتن صفت مميزان است ؛ اما چون مقهور و مغلوب گردد از محل تمييز برخيزد و نه از لذت خبر دارد و نه از الم ، چنان كه صواحبات يوسف عليه السلام . تا اينجا كه ياد كرديم ، و الله اعلم ، سخنانى بودند كه غير اين طايفه را با اين طايفه در او شركت بود . اكنون سخنانى ياد خواهد كردن كه اين طايفه به آن سخنان مخصوصاند ، و غير ايشان را در آن سخنان شركت نيست . و قال : « ان للقوم عبارات تفردوا بها » . گفت اين گروه را عبارتها است كه ايشان به آن متفرداند . « و اصطلاحات بينهم لا يكاد يستعملها غيرهم » . و ايشان را به آن الفاظها اصطلاحها است . يعنى اتفاق كردهاند كه در سخنان خويش الفاظى گويند كه معنى آن الفاظ ايشان دانند و غير ايشان آن را