اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1417

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

عجب آيد ، و همچنان‌كه اهل حق را باطل باطل نمايد اهل باطل را حق هم باطل نمايد . هركس كه در كوى محبت به راهى فرورود پندارد كه در هر دو جهان راه جز اين نيست چنان كه خداى تعالى گفت : كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ ، و دليل بر آنكه محبت از عيب ديدن كور گرداند مثلى است معروف كه ميان خلق گويند نه هركه نيكوتر دوست‌تر ، لكن هركه دوست‌تر نيكوتر . پس علت محبت جمال نيست ، لكن علت جمال محبت است ، چون محبت آمد پرعيب بىعيب گردد ، و چون محبت رفت بىعيب پرعيب گردد . و دليل بر اين خدمت ابليس و زلت آدم است عليه السلام كه زلت نشان عيب است و خدمت نشان آرايش . چون ابليس را در ازل عداوت بود ، خدمت سبب لعنت گشت ؛ و چون آدم را عليه السلام در ازل محبت بود زلت سبب قربت گشت . و دليل بر اين كه زشت دوست نيكو است ، و نيكوى دشمن زشت است قول قايل است كه مىگويد : و يقبح من سواك الفعل عندى * و تفعله فيحسن منك ذاكا و دليل بر آنكه كافران از بهر محبت كور گشتند و عيب نديدند قول خدا است كه مىگويد : وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ . و ديگر تأويل خبر را آن است كه محبت كور و كر گرداند تا هرچه از دوست پيش آيد محبوب [ 130 ب ] و مكروه بىكسان بردارد ، و قفاء دوست همه عطا گردد ؛ از بهر آنكه تمييز كردن ميان زشت و نيكو آلت او چشم است ، و تمييز كردن ميان سخن سرد و سخن گرم آلت او سمع است ، و چون بصر نباشد تمييز رؤيت نباشد . و چون سمع نباشد تمييز مسموع نباشد ؛ و چون محبت كمال گرفت نابينا گردد نه به معنى زوال بصر ، و كر گردد نه به معنى زوال سمع ، لكن به معنى خبر ناداشتن از جفا و سرد گفتن دوست . و تأويل ديگر خبر را آن است كه محبت كور و كر گرداند تا جز دوست نبيند و جز از دوست نشنود ، يعنى : يعمى عما سوى الحبيب و يصم عما سوى الحبيب . و اين صفت در حكايت مجنون آورده‌اند كه چون با او حديث