اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1415

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ . و نيز موافقت آن را كه خدا خبر داد از حال مصطفى و گفت : ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى ، لانه لو زاغ عنا لم ينظر الينا . و اين ظاهر است كه هركس كه خواهد كه چيزى ببيند بايد كه از ديدن غير او فارغ گردد ، و چون ظاهر چنين باشد باطن هم بر اين مثال باشد . باز گفت : « فما الحمد فى ذا و لا ذاك لى * و لكن لك الحمد فى ذا و ذاكا » گفت : حمد مرا نيست نه در اين محبت و نه در آن محبت ، لكن حمد ترا است هم در اين و هم در آن . در بيت اشارت مىكند به ناديدن خويشتن و ناديدن افعال خويشتن . يعنى اين دو محبت كه ترا دوست مىدارم نه هنر من است و به اين ياد كردن نه خويشتن مىستايم ، لكن منت تو ياد مىكنم كه مرا سزاى محبت خويش گردانيدى و مرا محب خود كردى . پس منت ترا است بر من ، و اين منت ديدن از بهر آن باشد تا آنچه يافته است با او بقا يابد كه نايافته را به نياز توان يافتن ، و يافته را به ديدار منت توان نگاه داشتن . و اين‌چنان است كه در خبر آمده است در قصهء عايشهء صديقه رضى الله عنها كه چون او را به زور تهمت كردند رسول عليه السلام از او اعراض كرد تا آنگاه كه خدا در برائت او وحى متلو فرستاد . چون رسول سلام الله عليه عايشه را خبر داد ، او گفت : به حمد الله تعالى لا بحمدك . و نظارهء منت حق او را چنان مشغول گردانيد كه فراغت مصطفى نيافت ؛ و چنان كه صديق رضوان الله عليه ، چون او را خبر مرگ مصطفى دادند ، گفت : من كان يعبد محمدا فان محمدا قد مات و من كان يعبد الله فان الله حى لا يموت . تعظيم حق او را چنان مشغول كرد كه مرگ مصطفى او را سايه نكرد ؛ و چنان كه خليل كه جبريل را [ گفت : ] اما اليك فلا . سلطان حق او را چنان مشغول كرد كه قرب جبريل نديد . و لامحاله هركه حقى حق بيند كون را و آنچه در كون است نزديك او خطر نماند ؛ و نيز يعقوب عليه السلام چهل سال بيت - الاحزان بنا كرد و از خلق خبر يوسف مىجست ، هيچ فرج نيامد او را تا آنگاه كه چشم از نظارهء خلق نابينا گشت ، چنان كه حق تعالى خبر داد : وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ ؛ و شكايت از خلق سوى حق