اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1410

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

تنزيه كردن او را به وحدانيت ستوده‌اند و از شركا و انداد و اولاد تنزيه آورده ؛ و اين همه حكم اقرار ايمان است كه اگر بنده از اين همه يكى به جاى بگذارد كافر شود . و در اين معنى خاص و عام مشترك‌اند . باز محبتى است خاص را ، و آن محبت وجد است ، و در پيش ياد كرديم كه وجد خرقت قلب است . يعنى دل او به محبت حق چنان سوخته باشد من طريق الاصابة كه وصف نتوان كرد . يعنى نه چنان باشد كه گويد و داند ؛ كه ناگوينده و داننده يابنده بود . اگر گوينده و داننده يابنده بودى هركه نان و آب دانستى و يا بگفتى تشنه و گرسنه نگشتى ، يعنى تنها آن نبودش كه به زبان مقر آيد كه هست يا به دل بداند كه هست ، لكن هستى او در سر او چنان اثر كند كه هيچ هست را نيز در او راه نماند ، چنان كه گويندهء آتش و دانندهء آتش سوختهء آتش نيست . هر چيزى را در او راه است . چون سوخته گشت كس را نيز در او راه نماند . باز اين را تفسير كرد به دلالت و نشان كه اين ديدنى نيست . سرى است و سر در عبارت نيايد كه عبارت ظاهر است و سر نهان . ظاهر با سر ضدين‌اند و چيزى را در ضد او يافتن محال است ، و لكن به نشان ضدان ضد را بازجويند . اكنون چنين مىگويد [ 128 الف ] كه چون اين محبت وجد پديد آيد ، و آن اصابت است كه يابد ، نه بداند و نه بگويد . نشان آن باشد كه در او نه رؤيت نفس ماند و نه رؤيت خلق ماند و نه رؤيت اسباب و نه رؤيت احوال . چون رؤيت نفس ساقط گردد عجب نماند و مراد نماند و شهوت نماند و با دوست خصومت نماند ؛ و چون رؤيت خلق نماند ريا نماند و اعتماد نماند و صحبت نماند و عشرت نماند ؛ و چون رؤيت اسباب نماند غنا نماند و دنيا نماند و عز نماند و وطن نماند ؛ و چون رؤيت احوال نماند مجرد گردد ، در هر دو كون او را هيچ حال نماند نيز نه خدمت بيند و نه طاعت و نه در باطن خود را معرفت و توحيد بيند . و ديگران ببينند و ندارند ؛ و او دارد و نبيند . نشان محبت وجد اين باشد و اين وصف نشان محبت است نه وصف محبت . و چون صفت نشان محبت اين باشد ، وصف عين محبت چگونه