اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1395

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

اين را معنى آن باشد كه ايثار بما تحب يعنى النفس لمن يحب للحق ، تا موافق باشد آن خبر را كه گفت : من مقت نفسه فى ذات الله استوجب رضوان الله الاكبر . و نشان اين آن باشد كه پيوسته خصم حق باشد بر نفس ، نه خصم نفس بر حق . و ديگر نشان آن باشد كه او را با دوست از بهر خويشتن منازعت نباشد ، كه كمترين شرط محبت آن است كه دوست دوست را دوست دارد ، و دشمن دوست را دشمن دارد . و لامحاله نفس ممقوت حق است و ممقوت دوست را دوست داشتن نشان محبت نيست . تا بزرگان چنين گفته‌اند هركه در همه عمر خويش يك قدم بر مراد نفس نهد در دعوى محبت كذاب است . پس آن كس كه همه عمر خويش يك قدم از موافقت او بيرون ننهد ، او را دعوى [ 122 ب ] محبت كردن محال است . كمترين مقامى در محبت موافقت است ، و از موافقت بگذرى محبت را هفت هزار مقام است ، لكن به هيچ حال از موافقت خالى نشايد . پس بنگرند تا موافقت با چيست ، باطن مرهون آن چيز است به محبت اگر با حق موافقت است و با نفس خلاف محب حق است ؛ و اگر با نفس موافقت است و با حق خلاف محب نفس است ؛ كه همواره موافقت با دوست دارد و مخالفت با دشمن . و اگر موافقت در عالم نيستى محب را هيچ نشان نيستى . حق سبحانه وجود بهشت در خلاف نفس نهاد و گفت : و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى المأوى . چون بهشت جز به خلاف نفس نمىتوان يافتن ، محال باشد كه حق با موافقت نفس بتوان يافتن . بازگرديم به اين حكايت . ما تحب ، لفظى عام است . گفت آنچه دوست دارى ، و تا دوست را بر او ايثار نيارى محب نباشى ؛ و ما تحب ، بسيار است از جملهء آن دنيا است و جاه است و راحت است و مال است و خلق است و نفس است و عقبى و هرچه جز حق است كه نفس جز حق را محب بطبع است حق را به تكلف ، از بهر آنكه اگر صفت نفس محبت حق بودى محبوبهء حق بودى نه ممقوتهء حق . از بهر آنكه سلطان حق غالب است ؛ و چون حق چيزى را محب باشد آن چيز