اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1010
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
« و هذه هى خصوص الولاية من الله للعبد » . گفت و خصوص ولايت بنده را از خداى اين باشد . يعنى ولايت عام ايمان است . هركه ايمان آرد از جمله اولياى خداى است ، و لكن شايد كه با همين صفت امر ترك آرد و نهى انكار كند . و باز كسى باشد كه اوامر ارتكاب كند و از نواهى دور باشد و اجتناب كند ؛ و اين هم از جمله اوليا باشد ، و اين اندر جنب فريق اول خاص باشد ؛ و فريق اول اندر جنب اين عام باشد . باز فريقى سديگر باشد كه اوامر و نواهى به جاى آرند و نيز همه مرادهاى خويش زير قدم آرند ننگرند كه ما را چه بايد ، بنگرند كه دوست چه فرمايد . مراد دوست بر مراد خويش مقدم دارند و بر هواى خويش قدم نهادن شرك دانند ؛ از بهر آنكه اصل همه كفرها متابعت هوا است . چنان كه خداى تعالى گفت : أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ . هر چيزى را كه متابعت كردى عابد وى گشتى . و همه مخلوقات اندر خلقت يك جنساند . جنس خويش معبود خويش كردن دون همتى باشد . محال باشد كه كسى چون حق را معبود يابد خلق را معبود گيرد . و اين را شرح دراز است ، اندر خوف و رجا و توكل همه بيايد . من رجا غير الحق فقد استحقر الحق و من خاف غير الحق فقد استهان بالحق [ 87 الف ] و من اعتمد على غير الحق فقد استخف بالحق و من اتبع هواه فقد اعرض عن الحق ، الهواء و الحق لا يجتمعان . و اين مقام خصوص خصوص است چنان كه فريق ثانى اندر جنب فريق اول خاصاند ، فريق اول اندر جنب فريق ثانى عاماند . اين فريق ثالث اندر جنب فريق ثانى خاصاند ، و فريق ثانى اندر جنب فريق ثالث عاماند . اين است معنى اين سخن كه پيشتر ياد كرده بوديم ، الخصوص عند خصوص الخصوص عموم . « و من كان بهذه الصفة لم يكن للعدو اليه طريق بمعنى الاغواء » . گفت و هركه را اين صفت باشد كه ياد كرديم ديو را بر وى راه نباشد كه ورا گم تواند كردن . مر اين سخن را دو معنى باشد : يكى به بنده اتصال دارد و ديگر به حق . اما آنكه به بنده اتصال دارد آن است كه چو اين بنده بهرههاى نفس از خود جدا كرد ديو را سوى وى راه نماند . از بهر آنكه اندر وى چيزى نماند كه او را بتواند فريفتن ؛