اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1008
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
آلت معصيت داشتند امتناع نياوردند معاقب گشتند . و چو آلت كردن طاعت داشتند و آلت ناكردن داشتند ، چون كردند مثاب گشتند . باز ملائكه آلت طاعت داشتند و آلت معصيت نداشتند به ترك معصيت و به كرد طاعت مثاب نيامدند ، و اگر خلاف كردند عقوبت ايشان صعبتر آمد چو ابليس و هاروت و ماروت . و معنى اندر اين آن است ، و الله اعلم ، كه به نيت خلقت ايشان بر طاعت بود . و معصيت ضد طاعت است ، كار هولتر آمد . باز به نيت خلقت آدميان بر معصيت است و طبع بشريت همه معصيت جويد ، و طاعت ضد معصيت است . چو از آدميان طاعت آمد بزرگ آمد ، طاعت از آدمى نادر آمد . چنانچون معصيت از ملائكه نادر آمد . و اگر نه آن بودى كه اندر آدمى خلقت ديدن معصيت بود تا آن خلقت ورا بستهء عذر گشت يك معصيت وى نيامرزيدى . باز گفت : [ 85 ب ] . « فلا يستحلى خظا من حظوظ النفس استحلاء يفتنه ذلك فى دينه » . و خوش نيايد مر ورا حظى از حظوظ نفس خوشآمدنى كه مر ورا فتنه گرداند يا مر دين ورا زيان دارد . معنى اين سخن آن است ، و الله اعلم ، كه اين كس كه مر ورا مقام ولايت باشد ، هرچه مر عامهء خلق را به طبع اندر خوش آيد آن حظوظ نفس مر ورا هم خوش آيد ، و لكن خوش آمدن عام بهغايتى باشد كه مراد نفس را بر مراد حق تعالى بگزينند . باز خاص مراد حق را بر مراد خويش مقدم دارند و مراد نفس را خلاف كنند تا داخل گردند اندر اين معنى كه خداى گفت : وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى . چون بهشت بىخلاف نفس نتوان يافتن خداى را با هواى نفس كى توان يافتن ؟ ! و كى روا باشد كه محبت درست باشد كسى را كه ورا مراد خويش بر مراد خداى مقدم باشد ؟ ! و خود حكم محبت آن است كه تا كسى را بزرگى دوست به جايگاهى نرسد كه مر كونين را به نزديك وى اندر جنب دوست هيچ مقدار نماند محب حقيقى نباشد ؛ لا محاله نفس وى جزوى از كونين است . چو كونين را مقدار نباشد جزوى را از كونين كى مقدار باشد ؟ ! و اگر اندر اين بنده استحلا نباشد آن چيز را تا به ترك وى تارك مراد گردد خود محب نباشد . لان حقيقة المحبة