اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
999
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
از اين ياد نكرده است . و لكن بر ضد اين نوميدى هم بندگى بردارد . معنى اين سخن آن است ، و الله اعلم ، كه خدمت رجاى وصول را است ، چو ايمن گشت كه و اصل گشتم خدمت چه به كار آيد ؟ ! و از خلاف كردن بيم قطيعت را است . چو ايمن گشت كه مقطوعام بندگى چرا كند ؟ ! نه اندر وصال ايمنى يابد نه اندر فراق يقين . تا اوميد وصال را يا بيم فراق را بندگى بهجاى آرد . باز به آيه [ 79 ب ] تعلق كرد : وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً ، قيل رغبا فى ثوابنا و رهبا من عقابنا و قيل رغبا فى فضلنا و رهبا من عدلنا و قيل رغبا فى وصالنا و رهبا من فراقنا . و اين همه تأويل است . ظاهر نظم غير اين تقاضا كند ، و آن آنست كه رغبا فينا ، به ما رغبت كن نه به غير ما كه اگر ما ترا باشيم و همه عالم نباشد روا باشد . و از ما ترس كه اگر ما ترا نباشيم و همه عالم ترا باشد سود ندارد ، كه چو من ترا بوم همه ترا باشد . و چون من ترا نباشم هيچچيز ترا نباشد . به غير ما اميد مدار و از غير ما مترس كه هر چيز غير ما است ملك و مسخر ما است ، ملك و مسخر بىمراد مالك هيچچيز نتواند كردن . و از اين نيكوتر هست . از غير ما مترس و به غير ما اميد مدار كه هرچه غير مااند ما منع توانيم كردن . از ما ترس و به ما اميد دار كه هرچه ما كنيم كس منع نتواند كردن . از غير ما مترس و به غير ما اميد مدار كه هر چيز غير ما است او را بدل است ، و هرچه ورا بدل بايد ورا خطر نباشد . از ما ترس و به ما اميد دار كه ما [ را ] بدل نيست . هرچه فايت گردد ما از وى عوضايم ؛ چون ما فايت گرديم از ما عوض نيست . « و قال الاجلة منهم و الكبار يجوز أن يعرف الولى ولايته » . و بزرگان اين طايفه چنين گفتهاند كه روا بود كه ولى ولايت خويش شناسد . « لانها كرامة من الله للعبد » . از بهر آنكه ولايت كرامتى است از خداى مر بنده را . « و الكرامات و النعم يجوز أن يعلم ذلك فيقتضى زيادة الشكر » . و كرامتها و نعمتها روا باشد كه بنده بداند و به زيادت شكر مشغول گردد .