اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
950
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
چيزى بود برتر از نماز تا چشم وى همى بدان روشن گشت . و چشم روشنايى حبيب جز مشاهدت دوست نه . قال الشيخ الامام رحمة الله عليه ، و معنى اين از علوى همدانى ياد دارم رحمة الله عليه گفت چون مصطفى را صلى الله عليه به معراج بردند آن مقام ورا خوش آمد . تمنى كرد كه همانجا بباشد . و مر او را از باز آمدن به دنيا بد نه . فرمان آمد كه باز رو . هرگاه كه ترا آرزوى اين مقام خيزد به نماز اندر آى . اگر يكبار ترا اينجا آورديم تا اين مقام بديدى ، هرگاه نماز سازى حجب برداريم تا بدين مقام رسى كه محجوب اندر حال قرب بعيد است ، و مشاهد هرچند بعيد است قريب است . من حجب بعد و ان كان حاضرا و من شاهد قرب و ان كان غائبا . و اين قرت عينى كه مر ورا صلى الله عليه اندر نماز نهادند نه بدان معنى بود كه بيرون از نماز محجوب بود تا اندر نماز مشاهدت يافت ، و لكن مشاهدت مر سر را بود و ظاهر مر خلق را . و نماز بعد است از خلق . هركه اندر نماز آمد از خلق ممنوع گشت و خويشتن به كليت به حق سپرد . هرگاه اين كس را نفس تبع سر باشد . فاما چون سر تبع نفس باشد عقد نماز سود ندارد . و ما را سر به نفس نگران است ، هرچند عقد نماز بنديم سر آنجا نگرد كه نفس است . باز ورا صلى الله عليه نفس به سر نگران [ 37 ب ] بود . چون عقد نماز بستى از صحبت و عشرت خلق به كليت منقطع گشتى . نفس به سر نگران گشتى و سر به حق . همه معنى وى سر گشتى و از نفس با وى هيچچيز نماندى . و شايد كه اين خبر آنجا بازگردد كه انس [ بن مالك ] روايت آرد از پيغامبر صلى الله عليه كه شب معراج مرا فرمان آمد كه چشم فراز كن . چشم فراز كردم . حق تعالى نور چشم مرا برداشت و به دل من برد تا خداوند خويش را بديدم عز و جلّ . شايد كه [ چون ] اندر نماز رفتى چشم از نظارهء خلق برداشتى . چون از ديدن خلق فارغ گشتى نور بصر سوى قلب رفتى به قلب مشاهدت افتادى . از اين معنى گفت : « جعلت قرة عينى فى الصلاة » . و شايد كه مر اين را از اين نيكوتر معنى باشد ، و آن آنست كه