اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

941

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

بدين دوستى بنازيت كه دوستى با عتاب بهتر از دشمنى بىعتاب . باز گفت : « و اثبتها بعضهم و قالوا انها كانت على جهة التأويل و الخطأ فيه » . و گروهى [ 31 ب ] انبيا را زلت ثابت كردند و گفتند بر جهت تأويل و خطا بود ، يعنى انبيا عليهم السلام قصد خلاف نكردند ، و لكن مر آن را تأويل صواب دانستند و خطا آمد . باز اندر آن تأويل سخن گفتند . گروهى گفتند كه به فرامشتى كردند نه بعمد . و قصهء آدم حجت آوردند : فنسى و لم نجد له عزما . و گفتند روا نباشد كه انبيا را تأويل خطا افتد ؛ از بهر آنكه تأويل مجتهدان را باشد و انبيا را اجتهاد نباشد . آنچه كنند همه به وحى كنند و به وحى گويند . چنان كه خداى گفت عز و جلّ : وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى . و گروهى اين رد كردند و گفتند نسيان نبود از بهر آنكه خداى گفت عز و جلّ : وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ . چگونه فرامشت كار باشد كه ابليس ورا همى ياد دهد . و نيز گفت : ما نهيكما ربكما عن هذه الشجرة . اشارت كرد بدان درخت . اگر آدم ناسى بود چون ياد آوردش ياد آمدى لا محاله . پس دانستيم كه اين حال نسيان نبود ، و لكن مر اين را تأويلى بود جز نسيان . و گروهى مر آن تأويل را اندر جنس نهادند نه اندر عين . اين چنان باشد كه خداى عز و جلّ مر ايشان را گفت : لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ . به نهى اشارت به يك شجره افتاد ، و مراد جنس آن شجره بود نه عين مشار اليه . و از آن جنس درخت اندر بهشت بسيار بود . آدم عليه السلام پنداشت مراد عين مشار اليه است نه جنس . و ورا اندر اين تأويل خطا افتاد . از درختى ديگر كه از جنس مشار اليه بود بخورد . و گروهى چنين گفتند كه زلات انبيا عليهم السلام بران معنى باشد كه مر ايشان را اندر چيزى اطلاق آمده باشد بران ديگرى را قياس كنند [ 32 الف ] و به اجتهاد خويش برانند ؛ و نزديك خداى تعالى آن حكم منسوخ گشته باشد . ايشان را بدان اجتهاد عتاب آيد . و گروهى چنين گفتند كه پيغامبران خود به تأويل خطا كار