اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
933
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
بنمودند . پيراهن به جاى يوسف باستاد . و اما آن سخنانى كه آوردهاند مردمان ظاهر گروهى چنين گفتند كه به در خانهء يعقوب عليه السلام سايلى بيامد ، ورا بىطعام باز - گردانيدند . حق تعالى فرزندان را برگماشت تا چندين محنت با پدر بكردند و دل ورا بسوختند به فراق يوسف ، از بهر سوختن دل آن درويش . و اندر اين قول به تفسير چنين آمده است كه طعامى ساخته بودند اندر خانهء يعقوب ، و لكن هنوز نرسيده بود . و آن فقير سخت گرسنه بود . بدان بوى طعام آنجا قصد كرد . و مشتاق چون بوى يابد و نوميد برگردد بر وى سخت آيد . بدين معنى بود كه يعقوب را به بوى يوسف بشارت دادند ، گفت : انى لاجد ريح يوسف لو لا ان تعبدون . و گروهى گفتند يعقوب عليه السلام مناجات كرد از پس آنكه يوسف را باز يافته بود گفت : الهى ، اين بلا كه بر من آمد به چه سبب آمد ؟ جواب آمد كه يا يعقوب ، فلان وقت ترا مهمانى بيامد و اندر خانهء تو گوسپندكى بود با بچگك . آن بچه را پيش مادر بكشتى و بريان كردى و پيش مهمان نهادى . دل آن مادر بريان گشت ، به ما بناليد . ما دل ترا به فراق فرزند بسوختيم تا بدانى كه درد فرزند چگونه باشد ! و گروهى گفتند از اهل حقايق : غار الحق على يعقوب بميله الى يوسف . و عادت نهاد حق با اولياى خويش اين است كه با هرچه بسازند بلايى اندر ميان افگند تا به سر [ 26 ب ] ايشان را به خود مستوفا گرداند و از همه علايق ببراند . نبينى كه مصطفى صلى الله عليه چون ورا نبوت آمد طمع كرد كه مردمان مكه خويشاوندان مناند با من يكى گردند و مرا يار باشند . از همه خلق به وى آن جفا نيامد كه از ايشان آمد ، تا بيش اعتماد بر غير حق نكنند . و اگر مكه را گفت : انت احب البقاع الى ، از مكه به ذل ببايست رفتن چنان كه برفت . و گر عايشه را رضى الله عنها گفت : هى احب الناس الى ، منافقان زفان دراز كردند ، و گروهى از مخلصان نيز با ايشان يار گشتند تا آمد بر دل عايشه و بر دل مصطفى صلى الله عليه و رضى عنها آنچه آمد .