اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
554
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
كه اگر عثمان را نيابم سوى كه روم . گفت : سوى آن كس كه ترا همىفرستد . اخبارى كه اندر وى نص است بعضى اين است كه ياد كرديم ، باز استدلالات از اخبارها يكى آن است كه چون پيغمبر صلى الله عليه و سلم از بيمارى چنان ضعيف گشت كه بيرون نتوانست آمدن بلال به در خانه آمد و گفت : الصلاة يا رسول الله . پيغامبر صلى الله عايشه را گفت : مروا ابا بكر فليصل بالناس . عايشه گفت : يا رسول الله ، ابو بكر مردى تنگ دل است ، چون جاى ترا از تو خالى بيند طاقت ندارد ، عمر را گوييم تا نماز كند . جواب داد : يا بى الله تعالى ذلك و المسلمون . اين نه خداى پسندد و نه مسلمانان . چون اصل امور دين نماز است و به آخر ابو بكر با عمر تعويض كرد تنبيه بود بر آنكه از پس من خليفه وى است . و به خبرى ديگر آوردهاند كه روزى پيغمبر صلى الله عليه و سلم اندر مسجد نشسته بود ، مشتى سنگ از زمين برداشت . آن سنگريزه اندر دست وى تسبيح كرد چنان كه ياران بشنيدند . باز ابو بكر را داد . تسبيح كرد چنان كه ياران بشنيدند . فرمود كه عمر را ده . عمر را داد . تسبيح كرد چنان كه ياران بشنيدند . فرمود كه عثمان را ده . عثمان را داد . تسبيح كرد چنان كه ياران بشنيدند . فرمود كه على را ده . على را داد . تسبيح كرد چنان كه ياران بشنيدند . فرمود كه سنگ بيفگن تا هركه خواهد بردارد . علما چنين گويند كه اين ترتيب امامت بود ، و چون به على رسيد خلافت تمام گشت . ملك شد . آن فگندن را معنى آن بود كه خليفتان من بر اين ترتيب اين چهار تناند . چون از ايشان گذشت ملك باشد ، هركه خواهد بردارد . اين است معنى قول پيغمبر صلى الله عليه و سلم الخلافة بعدى ثلاثون سنة ثم يكون ملكا بعد ذلك . و نيز خلاف نيست ميان امت كه اولاتر به خلافت آن كسى باشد كه بر خلق رحيمتر باشد . و پيغمبر گفت صلى الله عليه و سلم : ارحم امتى بامتى ابو بكر . و بزرگان چنين گفتهاند كه چون ياران پيغمبر را چنين گفتند يا رسول الله استخلف علينا . گفت : الله خليفتى من بعدى . كار به خداى عز و جلّ سپرد كه