اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
513
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و نيز گفتند معنى خاموشى ايشان آن است كه نخست با چيزى صحبت بايد تا [ آنگاه ] مطالبت حق آن چيز باشد . و مر عارفان را با نفس صحبت نيست ، مطالبت حق نفس چگونه باشد ؟ ! و نيز گفتند كه اندر محبت موافقت شرط است ، و شنيديد بر زبان رسول صلى الله عليه و سلم گفت : ان الله لا ينظر الى صوركم . دوست را به صورت شما نظر نيست . چون دوست را به چيزى نظر نباشد ترا به وى نظر محال است . و چون نظر نباشد مطالبت حق وى محال است . از اين معنى بود كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم گفت : من مقت نفسه فى ذات الله امنه الله من عذابه . پس نفس دشمن است و خداى تعالى دوست . دوست با دشمن جنگ دوست كند و [ لكن ] با دوست جنگ دشمن نكند . و جملهء اين سخن حرفى است و آن آن است كه هركه با نفس به جنگ است دليل است كه با خداى تعالى به آشتى است ؛ و هركه [ 139 ب ] با نفس به آشتى است دليل است كه با خداى به جنگ است ، قال الشاعر : و اهنتنى و اهنت نفسى صاغرا * ما من يهون عليك ممن اكرم قوله : « و هم مع ذلك كله ارجا الناس [ للناس ] و اشدهم خوفا على انفسهم حتى كان الوعيد لم يرد الا فهيم و الوعد لم يكن الا لغيرهم . » و ايشان با پاكى ايشان و مطالبت كردن حق خداى عز و جلّ از تن خويش و آن راستيها كه در ايشان است همه اميد ايشان به خداى عز و جلّ بر نصيب مردمان باشد و خوف ايشان بر نصيب خويش باشد ، پندارى كه همه وعيد ايشان را آمده است و وعد غير ايشان را . و معنى اين سخن آن است ، و الله اعلم ، كه ايمان بنده به خوف و رجا قايم است ، تا مثل كردهاند خوف و رجا را به دو پر مرغان كه مرغ بىدو پر نپرد ؛ ايمان نيز بىخوف و رجا [ بقا نيابد ] . و لكن با همين خوف به خويشتن نگرند ، خوف بر رجا غالب دارند ، [ و چون به مسلمانان نگرند رجا بر خوف غالب دارند . ] تا بزرگان چنين گفتهاند كه ايمان بنده به حقيقت آنگاه تمام گردد كه اگر خلق را از آسمان بلايى بيايد به شومى خويش داند ، و