اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

510

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

واجب شدن حق خداى تعالى به باز استادن از آنچه باز داشت از وى . معنى جملهء اين سخن آن است كه غالب حال اين قوم خوف باشد ، بر خوف زيند و آنچه گويند [ 138 ب ] همه از خوف گويند ، باشد كه مر كسى را چنين وهم افتد كه ايشان اهل وعيداند نه چنان است ، و لكن دو چيز بينند اگر گناه خرد است بازدارنده از گناه بزرگ است ، تعظيم خداوند گناه خرد را اندر سر ايشان بزرگ گرداند كه خوار داشتن جفا سبك داشتن امر است . و ديگر معنى آن است كه ايشان به خداى عز و جلّ عارف‌تراند . اگر نه چنين بودى خصوص نام عارفى ايشان را فايده نبودى ، و هر كه به چيزى عارف‌تر از فوات وى ترسان‌تر . هر گناهى كه به پيش آيد همىترسند كه نبايد كه سبب فراق اين باشد از اين بيم قرار و آرام نيابند غلبهء خوف ايشان از اين معنى باشد و از اين نيكوتر هست ، و آن آنست كه مغفرت بر مشيت خود بست ، اگر بر شرطى بستى كه آن شرط فعل بنده بودى آسان بودى . بنده جهد كردى تا آن معنى حاصل كردى تا مستحق مغفرت گشتى . چون بر مشيت خود بست و مشيت وى صفت وى ، و بنده را بر صفت وى راه نه ، بنده اندر خطر بماند ، گر خواهد يا نخواهد اندر ميان خطر جز بيم روى نيست . قوله : « و لم يجعلوا فى الذنوب صغيرة الا عند نسبة بعضها الى بعض . » و هيچ گناه را صغيره ندارند مگر به نسبت كردن بعضى بر بعضى . معنى اين سخن آن است كه هيچ گناهى به نفس خويش صغيره نيست و لكن صغيره آنگه بود كه به ديگرى اضافت كنى تا اندر جنب وى صغيره نمايد از بهر آنكه صغيره و كبيره از اسماء اضداداند اگر همه چيزها يكسان باشد هيچ را صغيره و كبيره نگويند ، باز چون متفاوت باشد آن را اندر جنب اين كبير گويند ، و اين را اندر جنب آن صغير گويند ، و اين همچنان است چون فوق و تحت از اسماء اضداداند ، اگر همه چيزها مستوى باشند و هيچ چيز را نام فوقى يا تحتى ندهند ، چون برتر و فروتر باشند ، آن را اندر جنب اين فوق گويند ، و اين را اندر جنب آن تحت گويند . پس هر فوقى تحتى اقتضا كند تا نام فوقى گيرد ، و هر تحتى فوقى اقتضا كند تا نام تحتى گيرد .