اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
885
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
از بهر آنكه به مسكر مغلوب گردد از مقام تمييز بيرون آيد . آنچه گويد به تمييز خويش نگويد چه به غلبات سكر گويد . و هم اين وصف عشاق را و مجانين را باشد . تا عاشقى بينى كه با دوست عتاب همىكند و دوست غايب ؛ و مر خود را از دوست جواب همىدهد و دوست را خبر نه . گاه جنگ كند و گاه آشتى كند ، گاه بخندد و گاه بگريد ، آن به حقيقت جنگ و آشتى نيست ، چه غلبات سر و شوق است . و همين وصف مر مجانين را روا باشد . چون غلبات شوق پس غلبات عشق و جنون و مى چنين باشد ، غلبات حق اولاتر . فان الحق اغلب و سلطانه اقوى . چون اين كس مغلوب گردد اندر غلبات ، از آنجا كه سر ورا مشاهدت افتاده است سخن گويد ، گويد حدثنى قلبى عن ربى . و هر محبى خود اين گويد كه دوست با من همچنين كند و همى چنين گويد ، و اين ظاهر است نزديك آنكه مر ورا عقل است . و شايد كه مر اين را تأويلى دگر باشد ؛ و اين آن است كه طريق اجتهاد و قياس است ، و اين طريقى است ممهد ميان اهل اصول و فروع كه ايشان به قياس مقراند تا اهل فروع اندر فروع قياس كنند مر آن را كه اندر وى اثر نيست بر آنكه اندر وى اثر است . باز گويند حكم خداى است عز و جلّ ، و اهل اصول نيز قياسها كنند تا توحيد را به قياس ثابت كنند و حدث عالم درست كنند ، و آنگاه قديم محدث درست كنند ، باز وحدانيت قديم درست كنند ، باز نفى تشبيه از وحدانيت درست كنند ، تا توحيد را به قياس چون آفتاب روشن كنند باز گويند توحيد و ايمان اين است . چون اصل ايمان به قياس درست گردد از پس صحبت ايمان اين بنده اندر خوف و رجا قياس كند ؛ تا گروهى را به خوف از خداى تعالى بترساند تا با خداى راست گردد ؛ و گروهى را به خداى اوميد كند . هرچند اوميدش بيش كند فضل بيشتر است ؛ و هرچند بيش ترساند عدل بيشتر است . از اينجا گويد : و حدثنى قلبى عن ربى ، يعنى بىنهايتى فضل وى دانستم ، از اينجا سخن گفتم ؛ و بىنهايتى عدل وى دانستم ، از اينجا سخن گفتم . و شايد كه اين را تأويلى ديگر باشد و آن آنست كه خلاف نيست ميان اهل حق ، [ سنت و جماعت ] ، كه هيچ خير حاصل نيايد مگر به