اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
877
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
كرد به معنى چنان گشت كه گويى كون ملك است و وى مالك ، باز مر ورا داغ بندگى نهاد گفت : سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا ؛ و گفت : أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ ، و گفت : وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ . مر ورا حكم ملك نهاد و خود را حكم مالكى . چنانستى كه وى گفت : تا تو آن من من آن تو ، و آن من هم آن تو . و همواره ملك به مالك محتاج [ است ] نه مالك به ملك . چون بديد احتياج كون به وى و استغناى وى از كون ؛ و بديد احتياج خويش به حق و استغناى حق از وى ؛ چون دانست كه كون را به من نياز و مرا به كون نياز نه ؛ گفت نيازمندان به من نازند نه من به ايشان . كه من از ايشان بىنيازم و ايشان به من نيازمند . باز من به حق نيازمندم نه حق به من . من به وى نازم نه وى به من ؛ كه هركه به چيزى عزيز گردد بدان چيز نازد . اگر من عزيز به كونام تا به كون نازم ؛ و اگر عزيز كردهء حقام تا بدان نازم كه مرا عزيز كرد و اشكال نيست كه اظهار عز مصطفى صلى الله عليه و سلم پيشتر از وجود كون بود و عز به معدوم محال است ؛ همواره عز به موجود باشد . همى اشارت كند كه : عزنا سبق الكون فكيف يفتخر السابق باللاحق و انما [ 238 ب ] يفتخر اللاحق بالسابق . اين رمزى است كه اندر لا فخر ياد كرديم ، تطويل را فايده نباشد . فقال : « قول الله عز و جلّ : كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ ، الآيه ، فلما كانت امته خير الامم وجب ان يكون نبيها خير الانبياء و سائر ما فى القرآن من الدلائل على فضله صلى الله عليه » . چون خداى عز و جلّ امت ورا بهترين امتان خواند ؛ پديد آمد كه وى بهترين پيغامبران است ؛ از بهر آنكه بهترين امتان سزاى بهترين پيغامبران باشد . فاما فضل محمد بر آدم صلوات الله عليه آن است كه خداى عز و جلّ مر ديو را قوت داد تا مر آدم را به زلت افگند . باز مصطفى را عليه السلام قوت داد تا مر ديو را به ايمان آورد . چنان كه اندر پيش ياد كرديم . و ديگر آن است كه چون آدم زلتى بياورد ورا شهره كرد اندر هفت آسمان و زمين ؛ چنان كه گفت : و عصى آدم ربه فغوى . باز مصطفى را صلى الله عليه و سلم امر آمد : لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ