اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

859

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

باشد زير ذل كن اندر آمده باشد ، و آنچه قديم باشد زير ذل كن اندر نيامده باشد . پس چون مقر آمد كه روح هست باز گفت : « لم يدخل تحت ذل كن » . مر او را قديم گفت از بهر آنكه هر موجودى كه نه محدث باشد قديم باشد . و اين باطل است از بهر آنكه اين روح كه جسد به وى نام همىگيرد صفت اين جسد است ، از بهر آنكه روا نباشد كه ذاتى موصوف آيد به صفت اندر غير وى . پس درست شود كه روح صفت اين حى است ، و اين ذات حى محدث . و محال باشد ذاتى محدث را صفتى قديم . چو ذات محدث باشد ، صفت جز محدث نباشد . چنان كه مر ذات قديم را صفت جز قديم نباشد . و اما آنكه گفت : « ليس الا الاحياء و الحى و الاحياء صفة المحيى كالتخليق صفة الخالق » . اين استدلال باطل است ، از بهر آنكه اگر اين بر روح برانى بر همه صفات همچنين ببايد راندن ؛ تا گوييم متحرك به حركت متحرك نيست كه متحرك محرك متحرك است . و ساكن به سكون ساكن نيست به تسكين مسكن ساكن است . و نوم و يقظت و بيمارى و درستى و غنا و فقر و بصر و عمى و سمع و صمم و نطق و خرس و همه صفات مخلوقات بر اين اصل ببايد راندن و ببايد گفتن كه اين زير ذل كن اندر نيامدند . و چون اين همه باطل است درست گشت كه اين نيز باطل است . و حق عز و جلّ مر ذاتى نجنبانيد به حركتى كه اندر وى نهد ، و آن حركت مخلوق باشد تا آن ذات مخلوق به حركت مخلوق متحرك آمد ؛ و ديگر صفات كه ياد كرديم هم بر اين قياس است . همچنين نيز زنده گرداند ذاتى را به حياتى كه اندر وى نهد تا آن ذات مخلوق بدان حيات مخلوق حى آمد ، و آن حيات مخلوق [ 234 الف ] روح است . اما آنكه استدلال كرد به قول خداى عز و جلّ : قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي ؛ [ و گفت : « امره كلامه و كلامه ليس بمخلوق » ، اين استدلال خطا است ؛ از بهر آنكه خداى نگفت ] تا روح امر بودى و امر كلام بودى ، و لكن گفت قل الروح من امر ربى ؛ [ روح ] ثابت كرد آنگاه و آنگاه خبر داد كه روح از امر من است ، دليل گشت كه روح نه امر است و لكن از امر است . و اگر بدين سخن واجب كند كه روح نامخلوق