اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

845

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

شايد وجود روح اندر جسد و ديگر جوارح از معانى خالى ، و نشايد وجود معانى اندر جوارح با عدم حيات . پس چنان آمد گويى روح اصل است همه اصول را . تا وى به اصل خويش قايم نگردد اندر جسد ساير معانى به ساير جوارح قايم نگردد . و آن معانى كه اندر جوارح قايم است همه سراند . خلق به حقيقت آن را اندر نيابند . اذن ظاهر و سمع اندر وى سر . و همه حكماى عالم عاجز آمدند از دانستن بصر كه اين بصر اندر عين چيست ؛ و بناى معانى اندر ساير جوارح هم بر اين معنى است . هيچ كس نداند كه آن لطف كه حق تعالى اندر جوارح نهاد تا معانى جوارح از جوارح پديد آمد چيست . و آنگاه آن معانى قايم نگردد هم به روح . پس روح سر سر آمد ، از بهر آنكه همه اسرار به وى قايم گشت . و همچنان‌كه همه جوارح بىمعانى حى ميت بودند به معانى حى گشتند ، جسد نيز به روح حيات يافت و به زوال روح ميت گشت . سر همه اسرار وى آمد و قطب همه معانى وى بود و وى اصل آمد و ساير معانى فروع . خلق از اندر يافتن فروع وى عاجز و عجز از اندر يافتن فروع دليل است بر عجز اندر يافتن اصل . باز چون اين همه مصنوع‌اند و خلق اندر يافتن اين مصنوعات عاجز از اندر يافتن صانع ايشان عاجزتر . اين است معنى اين خبر : من عرف نفسه عرف ربه . از بهر آنكه خلق همه عالم‌اند به ظواهر ايشان و عاجزاند از ادراك حقايق معانى ايشان . تا بصير همىداند كه من همىبينم و آلت ديدار من بصر است ، و لكن نداند كه بصر چه معنى است و سميع و ناطق همچنين . داند كه من سميعم و ناطقم ، و آلت شنيدن من به سمع و آلت كلام من لسان است ؛ و لكن نداند كه [ 230 الف ] سر حق اندر سمع چيست تا سميع آمد ، و سر حق اندر لسان چيست تا ناطق آمد . اين همه اسراراند ، جز صانع ايشان سر و حقايق ايشان نداند . و لكن يكى آلت است تمييز اصوات را صوت از صوت جدا كند به قوت روح ، و نداند كه لطافت اندر كدام صوت است و كثافت اندر كدام صوت است . و اگر نخواهد تا بيان كند مفهوم خود را نتواند نه معنى سر سمع بداند و نه عبارت كردن از