اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

832

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

معرفت دعوى كردن باشد به ناشناختن . و خداى عز و جلّ پيغامبران را صلوات الله عليهم كه به خلق فرستاد از بهر آن فرستاد تا مر ايشان را از كفر به ايمان خوانند و از جهل به معرفت خوانند . چون معرفت عجز باشد از معرفت ، دعوت پيغامبران عليهم السلام به كار نيايد . و جهل و عجز پيش از دعوت حاصل بود دعوت به چه كار آيد ؟ ! و از اين معانى طعن بسيار است ، و لكن اين طايفه از همه خلق با خداى راست‌تراند و امر خداوند را به تعظيم نگاه‌دارنده‌تر و از نهى خداى تعالى گريزان‌تر . و خداوند از همه خلق باحرمت‌تر و از علايق دور تر و مر دنيا را تارك‌تر ؛ و با خداى تعالى به خدمت كردن بىعلت‌تر . و اين همه نشان تمامى معرفت نباشد . اگر مراد ايشان اين بود كه خصمان گفتند به خداى جاهل بودندى و كافر بودندى . و كسى كه به حق جاهل باشد و كافر باشد چندين خصال خير و چندين راستى اندر وى جمع نگردد . پس مر سخن ايشان را تأويلى صحيح است كه مخالفان ايشان اندر نيافتند ؛ و آن آنست ، [ و الله اعلم ] كه خلق از آنجا كه خلق‌اند از معرفت عاجزاند و مر ورا به قدرت خويش نيافتند و لكن به منت وى يافتند . هرچند خويشتن را از معرفت عاجزتر دانند منت بيشتر بينند ، و هرچند منت بيشتر بينند معرفت ايشان درست‌تر گردد . اينك معنى عجز از معرفت اين باشد ، و الله اعلم . و اين بنا است بر قول پيغامبر صلى الله عليه و سلم [ 226 ب ] كه گفت لا احصى ثناء عليك . بر خويشتن به عجز مقر آمد ، اى لا احصى ثناء عليك من حيث انا . باز گفت : انت كما اثنيت على نفسك اى اثنى عليك لا بثنائى عليك . و شايد كه معنى اين سخن كه گفتند « المعرفة هو العجز عن المعرفة » آن باشد كه گزارد حق معرفت به مقدار معرفت باشد . هركه مر چيزى را عارف‌تر باشد حق ورا نگاهدارتر باشد . چون به خود نظاره كنند موجود را اندر گزارد حق معرفت مقصر بينند ، بر خويشتن به عجز معرفت گوايى دهند . يعنى اگر ما را معرفت بر كمال بودى قدرت گزارد حق معرفت بودى . چون حق معرفت به جاى آوردن نيست ، نشان آن است كه معرفت نيست . اين انكار معرفت نباشد و لكن بر