اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

830

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

ضد حال و صفت عقلا باشد تا همه وى را به جنون بيرون دهند . يك تأويل اين است قول پيغامبر را صلى الله عليه : اكثر اهل الجنة البله ، آنكه از خلق و از دنيا گريزان باشد وى را ابله خوانند ، و اين عجب نيست كه چنان‌كه مجانين به نزديك عاقلان مجانين‌اند ؛ عاقلان به نزديك مجانين هم مجانين‌اند . و شايد كه اين جنون را معنى ديگر باشد و آن آنست كه هركه را با حق تعالى صحبت افتاد چون حق تعالى وى را گشت اهل مملكت هم وى را گردند ؛ از بهر آنكه محال باشد كه ملك كسى را باشد و اهل مملكت نه [ ورا ] ؛ چون چنين گردد خلق بر وى اقبال كنند ؛ و اقبال خلق بر وى وى را از حق عز و جلّ مشغول گرداند و محجوب گرداند . پس از غيرت و از بيم فوات حق عز و جلّ چيزى كند كه به فعل مجانين ماند تا خلق وى را از خويشتن ساقط كنند ، تا فراغت صحبت خدمت حق يابد . وى تلبيس كرده صحت معرفت را ، و خلق ورا به ديوانگى بيرون داده ، اين برعكس افتاده است . ديوانه آن باشد كه وى به خداى راه نداند و بر خداى عز و جلّ بدل آرد ؛ چنان كه خداى را بر كونين بدل آرد ؛ و اين را طريق ملامت گويند و اين طايفه را ملامتيان خوانند . و اين از بهر آن كنند كه اقبال خلق و جاه نزديك خلق بنده را از هزار بت قاطع‌تر است . بت چنان راه نبرد بر موحد كه جاه برد . چنين حيله‌اى سازند تا خلق از ايشان ببرد تا با خداى تعالى مانند . و بر اين معنى حكايتى است مر ابو يزيد را رحمة الله عليه . روزى به شهر اندر آمد خلق ورا قبول كردند . به مقدار قرب خلق از حق بعد ديد . طاقت نماندش از شهر بيرون آمد و خلق با وى بيرون آمدند . مر خادم خويش ابو عبد الله الدبيلى را گفت : انظر كيف ارد هؤلاء عن نفسى . خادم گفت : نظاره همىكردم تا چه كند . دو ركعت نماز كرد و برپاىخاست و روى سوى خلق آورد پنداشتند همى دعا خواهد كردن . گفت : انى انا ربكم فاعبدونى . همه گفتند ابو يزيد كافر گشت دعوى خدايى كرد . برگشتند [ 226 الف ] ورا به جاى ماندند . وى دعوى ربوبيت نكرده بود چه آيتى از كتاب خداى عز و