اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
820
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
شما چنان دانستيد كه يوسف را غايب كنيد مرا حاضر كنند . [ يوسف را غايب كرديد مرا غايب كردند ] خواستى تا مرا با يوسف فراق اوگنيد ، خويشتن را با من فراق اوگنديد . آمديم به سخن خود . گفت : معرفت آن است كه همه قدرها به نزديك وى خوار گردد مگر قدر خداى تعالى . يعنى چو خداى تعالى را بيابد از فوات هيچ چيز باك ندارد ؛ از بهر آنكه آن چيزها را اندر جنب قدر خداى عز و جلّ هيچ قدر نماند . و اگر از خداى تعالى بازماند با هيچ چيز نيارامد ؛ از بهر آنكه داند كه آن چيز به جاى خداى نايستد . پس صفت عارفان اين باشد : لا له مع غير الله قرار و لا له مع غير الله راحة . از خردى قدر همه چيزها اندر جنب قدر خداى با هيچ چيز آرام نگيرد . فلا يكون له فى شىء من الكونين راحة و لا مع شىء من الكونين قرار و لا بشىء من الكونين انس ، حالش با جز حق اين گردد . [ باز ] چو به حق تعالى بازگردد داند كه من وى را نه آنگاه يابم كه من خواهم و لكن آنگاه يابم كه وى خواهد . و از اين خواست خبر نه تا خواهد يا نخواهد . طلخى اين خطر لذت يافته را بر وى طلخ گرداند . با جز دوست قرار نه و از دوست ايمنى نه . فيكون له عيش بلا عيش و قرار بلا قرار و راحة بلا راحة . اگر شادى كونين با شادى وى مقابله كنى نيست گردد ؛ و اگر بلاى كونين با غم خطر وى قياس كنى نيست گردد . از اين معنى هيچ قدر را نزديك وى اندر جنب قدر حق قدر نماند . و شايد كه تأويل ديگر آن باشد كه داند كه اگر همه قادران عالم خواهند تا با من بدى كنند چون حق تعالى نخواهد نتواند كردن . و اگر حق تعالى خواهد كه با من بدى كند و هر دو كون خواهند كه بازدارند نتوانند . حقارت قدرتها اندر جنب كمال قدرت وى بينند ؛ و اين اندر قرآن است : و ان يمسسك الله بضر فلا كاشف له الا هو ، و ان يردك بخير فلا راد لفضله . از قدرت به علم بازگردد ، داند كه بر همه عالمان كونين شايد كه حال من پوشيده گردد ، و از سر و علانيت من قبل الوجود و بعد الوجود و بعد الثناء بعد الوجود و بعد