اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

814

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

صفات خويش مستوفا گردد به معنى ناديدن آن خويش از شغل وى به ديدن آن حق تعالى . يشغله روية ما عليه للحق من المنة من روية ما له عند الحق من الخدمة . و شايد كه اين را تأويلى دگر باشد ؛ و آن آنست كه مستوفا بدان معنى گردد كه به حق تعالى به مالكى نظاره كند و به خود به معنى مالكى نظاره كند . چون بداند كه وى مالك است و من ملك ، ملك را با مالك چون اندر ملك خود تصرف كند [ 221 ب ] منازعت نرسد . چون شاهد اين حال گردد از تدبير خويش مستوفا گردد و شاهد تدبير حق گردد ؛ و حق تعالى را اندر ملك شريك نداند ، تا آن شريك با وى منازعت كند . چون از وى برتر مالك نداند تا بر وى حجر كند ، و خود را ملك داند ؛ و ملك را با مالك منازعت نباشد ، از كل معانى خود مستوفا گردد . و شايد كه تأويل ديگر آن باشد كه داند كه از پس وجود بر وى جز آن نرود كه اندر حال عدم وى مقضى گشت . خود را به خود قايم نبيند به تدبير مدبرى قايم بيند كه تدبير كرد اندر آن وقت كه وى معدوم بود . وجود خود را به ايجاد وى بيند و بقاى خويش را با بقاى وى بيند ، و تصرف خويش به تعريف وى بيند ؛ و تغيير خويش به تغيير وى بيند . اندر وقت وجود خويشتن را چنان بيند كه اندر وقت عدم داند ، كه اكنون كه منم يك خطرت و يك حركت و يك نفس از من موجود نيايد مگر به مراد وى . و اكنون صفت من هم آن است كه آن وقت بود كه معدوم بودم ؛ از بهر آنكه از عدم به وجود نه به مراد خود آمدم و چون موجود گشتم نه به مراد خود بقا يافتم ؛ و هرچه به من رسيد از نيكى و بدى نه به مراد من بود . پس چون اندر حال وجود خود را معدوم ديد مستوفا گشت ؛ از بهر آنكه هرچند استيفا كردند از اينجا معدوم گشت . اينك مستوفا بدين معنى باشد . و شايد كه ديگر تأويل آن باشد كه فعل وى خود از دو بيرون نباشد يا نعمت يا بلا . اگر بلا باشد مشاهدت مبلى وى را چنان غلبه كرده باشد كه از بلا خبر ندارد ؛ [ و اگر نعمت باشد مشاهدت منعم وى را چنان غلبه كرده باشد كه از نعمت خبر ندارد ؛ و چون از بلا خبر