اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
809
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
نوحى بسر كمن نادى عليه [ 220 الف ] و ليس من هو على العين كمن هو بالعين اذ كلمة على لا تنفى الغيرية و حرف الباء تضاد الغيرية و ينافيها ، با وصل را است و على غير را . گويى على فلان دين دين غير فلان باشد . و چون گويى به فصل باشد و غير وى نباشد . چون موسى آينده بود تا طور پيش رفتن روى نبود ، از وى برتر مقامات ماند تا موسى بدان مقامات محجوب گشت . و چون مصطفى را عليه السلام برده بودند از كل اماكن و از كل مقاماتش بگذاشتندش تا كل مقامات به وى محجوب گشتند . چو موسى آينده بود كلام با وى ظاهر بود تا خلق آسمان بر آنچه گفتند مطلع گشتند ؛ و چون مصطفى برده بود آنچه با وى گفتند هيچ نبى مرسل و هيچ ملك مقرب بر آن مطلع نگشت . چو موسى آينده بود ، تجلى كه بر كوه افتاد و طاقت نظارهء آن بلا نداشت تا گفت : و خر موسى صعقا . و چون مصطفى برده بود نظارهء هر دو كون كرد و باك نداشت . و اندر جمله ببايد دانستن كه آمدن صفت آينده است و بردن صفت برنده است . آينده به صفت خويش قايم بود و برده به صفت برنده . آينده [ را ] مراد آمدن بود ؛ و آنكه اندر وى ارادت قايم بود به صفت خويش موصوف بود . و برده به صفت برنده قايم بود نه به ارادت خويش . بدان مقدار كه بنده از صفات خويش مبرا و معرا گردد به صفت حق تعالى قايم گردد . آن را كه ارادت وى اندر وى قايم بود ارادت وى صفت وى بود و صفت وى حق نباشد . بر آن چيزى كه حق نباشد تغيير روا باشد . صعق و افاقت از اين معنى بود كه صعق فنا است و افاقت بقا . گاه اندر هيبت تجلى از صفات خويش فانى گشت ؛ گاه تجلى برداشتند اندر حجاب باقى گشت . و آنكه وى را ببردند بردن صفت وى نيست و لكن بردن صفت برنده است ، تا يك ذره از وى و از صفت وى مانده است نبرندش . پس قايم به صفت خويش نيست ، و لكن قايم به صفت غير است و آن غير حق است عز و جلّ . ليس من يمشى برجلين كمن يمشى اليه ليس من نوحى فى سر كمن نودى عليه ، و صفت حق تعالى حق بود و بر حق تعالى تغيير روا نبود ، از بهر اين معنى بود كه