اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
791
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
نبود . دافع واجد بايد هرگز ناواجد دافع نباشد . نخست بايد كه كسى مر حق را واجد باشد يا مالك باشد تا باز مر ورا به من تواند دادن . و چون اين محال است آن محال است . و ببايد دانست كه ربوبيت به حقيقت امتناع است ، هركه بر وى راه يابند رب نباشد ، و هركه بر وى راه نيابند ملك نباشد . همواره ملك زير مراد مالك باشد نه مالك زير مراد ملك ؛ و چون مالك الملوك حق است نشايد كه كسى به وى راه يابد بىارادت وى جلالت سلطان را و امتناع حق را . و چون آن چيزها كه ملك حقاند همىنتوان يافتن مگر به ارادت حق ، محال باشد كه مالك را بتوان يافتن بىمراد وى . قال الشيخ رضى الله عنه ، نزديك من چنان است ، [ و الله اعلم ] ، كه حق تعالى مر عاقلان را كه عقل داد از بهر آن داد كه چون خود را وصف كند اندر يابند وصف كردن ورا ، نه از بهر آن داد تا عقل علت گردد تحصيل معرفت را . نبينى كه حيوانى كه ورا عقل نيست ، چون بهائم و مجانين و اطفال ، هرچند پيش ايشان چيزى را وصف كنى اندر نيابند ؛ باز پيش عاقلان چون چيزى را وصف كنى اندر يابند . پس عقل آلت آمد ادراك وصف واصف را نه ادراك موصوف را ؛ و نيز آلت آمد ادراك تعريف معرف را نه مر ادراك معرف را . چون عاقل به عقل اندر يابد وصف كردن حق تعالى مر خود را ، آنگاه به وصف وى اندر يابد وى را ، تا تعريف و وصف وى علت گردد [ وجود معرفت را ؛ و باز عقل علت گردد ] ادراك وصف و تعريف را . و اين چنان است كه به شاهد چيزى را كه غايب بود وصف كنى پيش كسى كه وى را عقل نيست ، هرگز آن چيز ورا معلوم نگردد . و چون پيش عاقلى وصف كنى وى را معلوم گردد . اگر عقل علت حصول علم بودى ، [ چون علم حاصل بود ] ، آن چيز بىوصف معلوم گشتى ؛ چون نگشت تا واصف آن را وصف نكرد ، آنگاه به وصف واصف اين عاقل را از مجهول مغيب حاضر معلوم گشت . و معرفت حق تعالى نيز همچنين است . اگر خود را وصف نكردى كه را ياراى آن بودى كه وى را وصف كردى ؟ ! كسى كه وى را نديدند تا از مشاهدت وصف كنند ، و مثل وى نديدند تا به قياس مثل وى را وصف كنند ، به وصف وى