اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
786
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
ايشان تركيبى است قابل عقل با همين چون عقل نبود معرفت نبود . پس آن تركيبى كه تركيب عاقلان است و مخاطب نهاند ، ايشان از معرفت دور تر باشند . شيخ رحمه الله اندر كتاب چنين ياد كرده است و مراد وى آن است كه به عقل توان شناختن ، و لكن [ عقل ] علت شناختن نيست ، عقل آلت است كه به وى شناسند ؛ و علت حصول معرفت تعريف حق است . از اين گفته : به تعرف ما عرف به . و مثال اين به ظاهر آن است كه آلات صناعات و حرف علت حصول صنعت نيست تا نياموزد ، هرچند آلات حاصل باشد ، نتواند كار كردن . چون حصول اسباب [ دنيا ] به آلات بىتعليم همىنباشد ، اولاتر كه معرفت حق كه غيب است و قياس را اندر وى راه نيست ، به آلت عقل حاصل نيايد بىتعريف عقل . همچنانكه محترف را [ و صانع را ] آلت ببايد ، باز از پس حصول آلت تعليم كسى ببايد كه از وى داناتر باشد تا مر آن آلت را اندر آن صناعت كار تواند بستن . همچنين عقل ببايد حصول معرفت را ؛ و لكن از پس حصول عقل تعريف ببايد از كسى كه از وى داناتر است ، تا عقل را اندر معرفت كار تواند بستن . [ عالمتر كسى به حق هم حق است ، بىتعريف وى بنده مر عقل را اندر تحصيل معرفت كار نتواند بستن ] معنى كلام شيخ اين است . قال الشيخ رضى الله عنه نزديك من چنان است كه عقل نه آلت است و نه علت حصول معرفت حق را ، و لكن عقل علت و آلت است مر اقامت بندگى را ؛ از بهر آنكه عقل مميز است و تمييز را دو بايد ، و حق يكى است . تمييز را آنجا راه نيست ؛ و اين را به تمامى اندر پيش ياد كردهايم . و نيز روا بود معرفت بىعقل ، از بهر آنكه نزديك من درستتر آن است كه اين حيوانات كه عاقل نهاند و مخاطب نهاند ، به خداى عز و جلّ عارفاند ؛ نبينى كه خداى عز و جلّ را تسبيح كنند . [ 214 الف ] چنان كه گفت : وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ . و بىمعرفت تسبيح كردن محال باشد ؛ و اين فصل نيز به استقصا پيش ياد كردهايم . ثم قال : « و هو بنفسه لا يعرف الله تعالى الا بالله » . شايد كه اين