اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
777
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
توحيد كو . يا خلق بيند باز حق بيند . اين نيز كمال توحيد نيست . از بهر آنكه آنگاه كه غير حق بيند بينندهء حق نيست . و باشد كه اندر وقت ديدن غير حق هم با آن چيز بماند به ديدن حق نرسد . توحيد كو . يا حق بيند و باز غير حق بيند ، اين خود از همه محالتر است ؛ از بهر آنكه هركه حق ديد روا ندارد به غير حق نظر كردن از حق به غير حق نظر كردن اعراض است . و من اعراض عن الحق طرفة عين لا يهتدى اليه ابدا . از بزرگان و سيدان همه از حق به غير حق نگرند ، از دو بيرون نباشد . اگر مقام عام است نمايندهء ايشان حق باشد ، هرچه بينند راست بينند . بر توحيد و ايمان بمانند ؛ و اگر مقام خاص باشد حق عز و جلّ مر خواص خويش را به ديدار خويش چنان مشغول گرداند كه به غير وى نپردازند . هر ساعتى كه خواهند كه بر سر خلق نظاره كنند خبرى از حقيقت حق تعالى اندر سر ايشان پديد آيد . كل كون اندر زير آن متلاشى گردد . به متلاشى نظر كردن محال است . باز بيتى ديگر [ گفت ] : « هذا عبارة اهل الانفراد به * العارفون به سرا و اعلان » اين عبارت آن كسهايى است كه به حق تعالى متفرداند ، ورا شناختهاند به آشكارا و نهان . معنى اين سخن آن است كه تا كسى به سر خويش يگانه مر حق را نباشد كه همه ورا بيند و غير ورا نبيند . و خوف وى بر همه خوفها غالب گردد و رجاى وى بر همه رجاها ، و جلالت وى بر همه جلالتها و سلطان وى بر همه سلطانها و قدرت وى بر همه قدرتها و قهر وى بر همه قهرها ؛ و ديگر معانى همچنين يگانه گشتن به حق تعالى معنيش اين باشد تا چون سر وى بدين معانى كه ياد كرديم يگانه گردد ، آنگه ورا اين عبارت روا باشد . معنى يگانه گشتن سر آن باشد كه اندر پيش ياد كرديم . از مصطفى صلى الله عليه و سلم كه گفت : لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل ، به حق تعالى منفرد گشته بود سر وى غير ورا اندر ميانهء راه نماينده بود . [ 211 ب ] و نيز گفت : انى لست كاحدكم انى ابيت عند ربى ، و به روايتى ديگر انى اظل عند ربى . ظيلولت نهار را بود و بيتوتت