اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
64
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
باشيم . و معنى الزام هدايت بود يا توفيق باشد يا قضاى سابق بود يا مشيت ازلى بود يا علم قديم ، تا ما ندانستيم نخواستيم و قضا نكرديم و توفيق نداديم و به راه نياورديم و هدى نداديم . ما را نخواستيد پس منت ما را است بر تو نه ترا بر ما . اين همه كرديم و ما را به تو نياز نه ، تا يكبار به در ما آمدى با نيازمندى خويش . نظير اين آنست كه گفت : و لكن الله حبب اليكم الايمان و زينه فى - قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان . پس گفت : ايمان را دوست تو من گردانيدم و در دلت من آراستم ، و كفر و فسوق و عصيان بر دلت دشمن من كردم تا بدانى كه همه من كردم و آنچه دارى از من دارى . باز با تو همين فضل كردم و خويشتن را نستودم ، همه ترا ستودم و گفتم : اولئك هم الراشدون . نظير اين آنست كه گفت : اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه . گفت در دل مؤمنان ايمان من نبشتم كه اگر تو بنوشتى هم تو به جفا محو كردى . و اگر مخلوقى نبشتى هم مخلوقى پاك كردى ، لكن خود نبشتم تا كس نبشتهء ما را پاك نتواند كرد . نبشتهء ما دو است : يكى در آسمان ، و آن لوح است ؛ و ديگر در زمين ، و آن دل مؤمنان است . همچنانكه خلق عاجزاند از پاك كردن كتابت [ لوح ، عاجزاند از پاك كردن كتابت ] قلب . و از اين لطيفتر [ 12 ب ] آنست كه چون در لوح قضا و قدر نبشتم ، قلم را فرمودم ؛ و چون در دل ايمان نبشتم خود نبشتم . و معنى به خود اضافت كردن واسطه از ميان برداشتن است ، و چون بهشت را بياراستم ، رضوان را فرمودم . و چون دل مؤمنان را بياراستم خود آراستم و كس را نفرمودم . باز لوح به اسرافيل سپردم و دوزخ به مالك سپردم و بهشت به رضوان سپردم ، و دل مؤمن به كس نسپردم . آنكه او را رضوان نگه مىدارد ، و آنكه مالك او را نگه مىدارد . و آنكه او را اسرافيل نگه مىدارد به امر من دارد . و ايشان مخلوقانند ، كس را بر آن چيزها دست نيست . پس دل مؤمنان را كه من نگه مىدارم ، كه را بر او پادشاهى باشد ؟ ! چون ظاهر صورتت بياراستم خود را ستودم گفتم : فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ . چون دلت را بياراستم ترا ستودم گفتم : اولئك هم -