اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

43

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

به خويشتن . معنى اين سخن آنست كه دلها سوى خدا گرايند بدان گرايند كه وى ايشان را سوى خود گراياند . و آن گراييدن به دو معنى بود : يا با هرچه بسازند بلا گرداند تا بگريزند و به دو بازآيند ، چون آدم كه با بهشت آرام گرفت بر وى محنت گشت تا از بهشت ورا زوال آمد ، و آدم با ياد مولى بماند ؛ و چون يعقوب با يوسف آرام گرفت فراق آمد ، تا يعقوب با ياد مولى بماند ؛ و چون مصطفى صلوات الله عليه طمع افگند به مكيان كه مرا بنوازيد و به من ايمان آريد و به من بازگرديد و مرا نصرت كنيد ، ايشان را بر وى بيرون آورد تا طمع از ايشان ببريد و مجرد دل بر خداى بست . آنگاه بر مكيان نصرت كردش . يك وجه اين بود كه با هرچه بخواهند آراميدن بلا گرداند تا جز با وى نيارامند ؛ و ديگر وجه آن بود كه آن چيز از پيش بردارد يا خواهند يا نخواهند بايد بازآيند ؛ و ديگر وجه آنكه هرجا كه نيكويى اميد دارند ، حق از آن نيكوتر كند با ايشان تا از شرم اينجا بازآيند . اين دليل آنست كه هركه بر در حق است نه به اختيار خويشتن است چه بستهء بند حق است . اگر بند خويش از ايشان بردارد ، يك تن بر در نباشد . و قوله : « المقبل عليهم بلطفه و الجاذب لهم اليه » . اقبال‌كننده است بر دوستان خويش به مهربانى خويش و كشنده است مر ايشان را سوى خويش . اقبال به پارسى روى آوردن باشد نه به معنى جارحه ، چه به معنى تيمار داشتن و نيكويى كردن ، و بدانچه نيكو باشد راه نمودن ، و از آنچه زشت باشد نگاه داشتن . و اين چنان است كه گويند كه فلان روى به فلان آورده است و اقبال به وى كرده است ، يعنى همىسازد كار وى را ، دوستدارى همىنمايد به كار وى . و نيز گويند روى به فلان كار آورده است چون صلاح آن كار طلب كند و فسادها از آن كار دور كند تا نظام گيرد . پس بدين معنى كه ياد كرديم اقبال حق به اولياى خويشتن دوست داشتن باشد مر ايشان را ، و توفيق دادن