بابا طاهر عريان ، سيد على همدانى ، خواجه عبد الله انصارى
آئينه بينايان 20
مقامات عارفان ( آئينه بينايان ، اسرار النقطه ، آئين رهروان ) ( فارسى )
دهشت ( حيرت و بهتهايست كه فرامىگيرد سالك را در وقت ناگاه آمدن امرى عظيم از شهود كه غالب گردد بر عقل و صبر و علم او ) پس مىفرمايد كه دهشت خروج اوست از حال بسبب ورود تجلى بدون ديدن حالى از حالات براى خود « فهو فى حال الحيرة مشاهد لحاله متعلّق بوجوده » پس او در حال حيرت كه عبارت از مقام تحير بود مشاهد است مر حال خود را و متعلق است بوجود آن حال يا وجود خود كه بقيه پندار وجود دارد يا متعلق است به آنچه يافته از تجليات حق و در بعضى نسخ عبارت اينطور است كه فهو فى حال الحياة آه و بنابراين معنى چنان است كه او در حال زندگى دل بعد از آنكه از غلبه نفس مرده بود مشاهدهكننده است حال خود را كه حالا نفس مغلوب حال شده و اين عبارت به نظر بهتر مىآيد زيرا كه در نهايت حيرت ، حال خود را نمىبيند مگر اينكه شهود بر حال غير از رويت حال باشد يعنى در شهود اعتبار التفات نكرده باشند در اصطلاح گويا تفاوت دارند « و فى حال الدّهشة غائب عن حاله واجد لوجوده » و در حال دهشة غايب است از حال خود ، و يابندهء وجود اوست ، كه وجود حق و تجلّى شهوديست و خود از اهل وجود است ، نه وجد و نه تواجد ، ولى دهشت حيرتيست كه ناگاه بر او و بر صبر او غالب گشته ، بهواسطه ديدن امرى عظيم ، مثل حيرت زنان مصر با ديدن جمال يوسفى عليه السلام « فاذا بهت العارف فى ميدان الدّهشة ضار بلا حال و لا رؤية وجود و لا اشهاد غيبوبة حال و لا يكون له فى الحال حجّة و لا فى الوجود محجّة فيبقى بلا حال و لا رؤية و لا وجود ذلك نهاية البهتة » چون عارف مبهوت شد در ميدان دهشت ، مىگردد بدون حالى و با نديدن وجود ، يعنى نه توجهى به هستى خود دارد ، و نه غايب شدن حالى را از خود مىبيند ، و نمىباشد براى او در حال حجّتى ، يعنى أثرى ظاهر كه دليل حال باشد ، و نه در وجود حجابى ، كه مراد از وجود مشهود باشد كه امريست عظيم . يا وجود خود است كه نمىبيند آن را تا حجاب باشد پس باقى مىماند بدون حال ، و بدون رؤيت ، و بدون وجود ، و اين نهايت بهت است پس « دهشت » حيرت ناگهانى است كه حاصل مىشود از امرى عظيم غالب ، و مطلق حيرت ، گاهى لازمهء آن است و مىشود كه حيرت بدون دهشت پيدا شود